تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - مطالب خرداد 1391
امروز صبح برای اولین بار صدام کردی و گفتی مامان...

بالاخره آرزوم برآورده شد...خیلی خوشحالم....خیییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییی زیااااااااااااااااااد


عاشقانه دوستت دارم پسر با احساس من

دیگه یاد گرفتی نماز می خونی و تا مهر و جانماز می بینی میری سجده،البته به جای پیشونیت گوشت رو می ذاری روی مهر بعد با خودت یه چیزایی رو تکرار میکنی که عین رمز میمونه و فقط خدا میدونه چی میگی!!

فکر میکنم تا چند وقت دیگه هیچ گلدونی توی خونه سالم نباشه!!
از اونجایی که تو با تلاش فراوون شاخه هاشو در میاری و به دور از چشم مامان خرابشون میکنی احتمال اینکه خونمون به یه سالن خالی تبدیل بشه خیلی زیاده!!

ممنونم از اینکه شاخه های گلی رو که بابا روز خواستگاری واسه من آورد از توی گلدون در میاری و دوباره با کلی عشق به من تقدیم میکنی...

این نشون میده که پسرم یه پسر با احساسه،با اینکه هنوز سنی نداری ولی توی این دلبریا فوق العاده ای.
در ضمن کمتر خودت رو جلوی دخترا لوس کن،آبرو واسمون نذاشتی


تا یه دختر میبینی خودت رو میندازی جلوش و میخندی و غلت میزنی،یا میری میچسبی به اون طفلکی و به زور می خوای که ابراز خوشحالی کنه!



تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 | 12:43 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
من به وبلاگ همه دوستان میام اما متاسفانه هرچه تلاش میکنم نمی تونم کامنت بذارم...
در هر صورت خواستم بدونین ما به یادتون هستیم



تاریخ : چهارشنبه 17 خرداد 1391 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
گل پسرم کلی کار جدید یاد گرفته...

دیگه جدیدا اونقدر سرعتت رفته بالا که فرصت نمی کنم همه رو بنویسم
هر روز حداقل یه کار جدید یا یه کلمه جدید رو یاد میگیری و من کلی ذوق میکنم.

لیست بازی هایی که یاد گرفتی:
اتل متل
لی لی لی لی حوضک
کلاغ پر( وقتی میگم عرشیا که پر نداره! شروع میکنی به دست زدن)

دیروز روز مرد بود و مامانی به مناسبت این روز کیک و ژله درست کرده بود با کلی استعداد که یه دفعه شکوفا شده بود تزیینش کرد.
خاله و دایی  خونه ی ما بودن و طاها جون برای اولین بار اومد خونه ی عمه اش!!

انگار فهمیده بود اومده یه جای جدید،تمام محیط رو با دقت بررسی میکرد،مامانی هم در بدو ورود سید طاها واسش اسپند دود کرد تا گل پسر چشم نخوره.

امیدوارم همبازی های خوبی باشین
اینم اولین عکس طاهاجون در خونه عمه:


و اما عرشیا و شیطنت هاش:
(همیشه وسایل گمشده رو باید از پشت مبل پیداکنم!!!!)

مشغول انداختن وسایل پشت مبل


 



تاریخ : سه شنبه 16 خرداد 1391 | 03:04 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
دیروز جواب آزمایش خونت رو بردم مرکز بهداشت ،با اینکه قطره های آهنت رو اصلا دوست نداری و حتی به زور هم نمی خوری ولی خوشبختانه کم خونی نداشتی و من خیلی خوشحال شدم.

به خاطر وزنت که دفعه قبل کم بود این بار رو مراقبت ویژه واست تعیین کرده بودن که خوشبختانه خوب وزن گرفته بودی و رسیدی به 8 کیلو و 500 گرم.




تاریخ : سه شنبه 9 خرداد 1391 | 09:06 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
صبح روز 4شنبه به قصد رفتن به مشهد حرکت کردیم،مامان بزرگ و آقابزرگت هم با ما اومدن...
اول قرار بود با خونواده دکتر بریم که متاسفانه نتونستن بیان!!

وقتی گفتیم می خوایم بریم مشهد دایی هم هوس اومدن کردن و بعد از ظهر روز 4شنبه حرکت کردن. ما هم کلی خوشحال شدیم،این طوری به تو هم بیشتر خوش میگذشت چون با عارف سرگرم میشدی و دیگه توی مسافرت خسته نمیشدی...

توی راه واسه صبحونه خوردن ایستادیم و منم از فرصت استفاده کردم و تو رو بردم واسه تاب سواری ،عاشق این جور بازی ها هستی و از سوار شدن روی هیچی نمی ترسی.
توی راه اصلا اذیت نکردی و پسر آرومی بودی ومن کلی راحت بودم.

توی مسافرت خیلی خوشحال بودی وهمش در حال انجام حرکات موزون!! اونم با هر آهنگی که میشنیدی!
استعدادات شکوفا شده بود وبیشتر از قبل حرف میزدی (کلمه چشم رو یاد گرفتی و نه رو دیگه کاملا درست تلفظ میکردی)

مدل رقصت عوض شده و دیگه دستات رو هم خیلی قشنگ تکون میدی!

یه شب رفتیم پارک ملت،واست یه ماشین حمل کودک گرفتم تا راحت تر بتونیم این طرف و اون طرف ببریمت،خودتم این ماشینا رو خیلی دوست داری وتا چند ساعت آرومی!!!

توی پارک ملت برنامه اجرا می کردن،یه نفر لباس عروسکی تنش کرده بود و آواز می خوندو می رقصید... خیلی به دقت نگاش میکردی و دستت رو به سمتش دراز کردی منم به بابا گفتم دلش می خواد بره اونجا و بابا هم تو رو برد نزدیکتر ،اون مجری هم متوجه شد و تو رفتی بغلش! یه چند ثانیه ای مات بودی ولی یه دفعه صدای باند پشت سر مجری خیلی بلند شد و تو هم زدی زیر گریه!!! روی دستای مجری عین اینکه شنا میکنن دست وپا میزدی،به این حرکتت همه می خندیدن، این حرکت یکی از حرکتای بامزه و خنده داریه که انجام میدی.

بالاخره روز شنبه هم پایان مسافرت بود و برگشتیم به شهرمون.







تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391 | 05:40 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید