تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - مطالب مهر 1390
بالاخره بعد از مدت ها قسمت شد بریم مشهد و 4 روز اونجا باشیم...
اینکه مینویسم بالاخره... دلیل داره! چون این دفعه چهارم یا پنجم بود که ما واسه رفتن به مشهد آماده شدیم واما هر بار یه اتفاقی میافتاد و نمیشد...از خرابی ماشین گرفته تا مشکلات کاری و...


واسه همین این بار یه دفعه تصمیم سفر گرفتیم و صبح روز دوشنبه حرکت کردیم به سمت مشهد.

روز اولی که رفتیم فقط 4 نفر بودیم...مامانم؛من وعرشیا وبابایی
اما روز دوم دایی عرشیا هم هوس کردن بیان مشهد وما هم کلی خوشحال شدیم وبیشتر از اونی که فکرش رو میکردیم بهمون خوش گذشت.

واما عرشیا خان که توی مسافرت استعدادشون شکوفا شد و کلمه د د  رو توی حرم امام رضا برای اولین بار گفت و از اون وقت هر روز با تلاش فراوان تکرارش میکنه!
دست زدن رو هم یاد گرفت و وقتی میگفتیم دست بزن یا روی دست ما میزد یا 2تا دستش رو به همدیگه میزد.

توی مسافرت هر کسی که میدیدش کلی قربون صدقش میرفت و بغل چند نفری هم رفت و برای همه میخندید...
وهمه ازینکه اینقدر با همه خوبه تعجب میکردن و لذت میبردن...

ویکی از خانمها اعتراف کرد که عرشیا اولین بچه ایه که توی بغلش گریه نکرده...!!!!
واما یه چیز جالب: دخترخالم همیشه وقتی عرشیارو میبینه میگه مثل گوگوجی میمونه؛واما این خانم هم کلی فکر کرد وگفت بچتون شکل یکی از عروسکای برنامه کودک میمونه ولی اسمش یادش نمی اومد تا گفتم گوگوجی گفت آره خودشه مثل گوگوجی میمونه!!!!

عرشیا کلی از این مسافرت سود برد،چون از مشهد واسش تاب برقی وصندلی ماشین وجامپینگ ویه عالمه توپ واسه استخر توپش خریدیم. ودر شب اولی که برگشتیم تاب برقی کاری رو که باید انجام میداد انجام داد وعرشیا که از خستگی کلافه بود وبه هیچ نحوی حاضر نبود بخوابه رو خوابوند!!!


اینم چند تا عکس که از بین یه عالمه عکس انتخاب کردم:


تاریخ : شنبه 30 مهر 1390 | 11:27 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
هرچی میگذره بیشتر عاشقت میشم،داری کلی کارای جدید یاد میگیری. واقعا توی این ماه خیلی تغییر کردی هرروز یه کاری انجام میدی که ما رو خیلی خوشحال میکنه.

وقتی کارهای جدید رو یاد میگیری اونقدر ذوق میکنم که نمی دونم چطوری احساسم رو نشون بدم...کلی تشویقت میکنم و نازت رو میکشم که یه بار دیگه کاری رو که یاد گرفتی واسم انجام بدی و تو هم واقعا به حرفم گوش میدی...

و وقتی اینکارو میکنی دوست دارم بگیرمت توی بغلم و اونقدر فشارت بدم و ببوسمت که خسته بشم... ولی من که هیچ وقت خسته نمیشم ولی تو وقتی خیلی میبوسمت اعصابت خرد میشه، دستت رو میکشی توی صورتم یا موهامو میگیری و میکشی!!! بعد شروع میکنی به کشیدن جیغای بنفش!!!

دیگه یاد گرفتی پشت سر هم سرت رو تکون میدی وهر وقت بهت میگیم سرسری کن انجام میدی

جدیدا هر وقت که ازت میخوام لبت رو بر میگردونی (قبلا اینکارو هروقت میخواستی گریه کنی انجام میدادی)

نصف شب از خواب بیدار میشی واگه ازت دور باشم به یه سمت میچرخی و اونقدر دستت رو دراز میکنی وخودت رو تکون میدی که به من برسی؛وقتی میام کنارت توی بغلم آروم میشی و دوباره میخوابی...(نصف شب هم نمیتونم این بامزه بودنت رو ببینم وهیچ کاری نکنم؛کلی میبوسمت ونازت میکنم وفشارت میدم بعد میذارم بخوابی؛البته تو هم اینکارای منو دوست داری اگه دوست نداشته باشی که نصف شبی بیدار نمیشی و نمیای بغلم!!!!!)







تاریخ : شنبه 23 مهر 1390 | 11:06 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
پسر نازم؛ راستش امروز خیلی واسم سخته که خاطراتت رو بنویسم آخه 2تا دستم شدیدا درد میکنه ولی چون این یکی از خاطرات خوبه دلم نمیاد ننویسمش...

2روزه که صبح وشب میرفتیم بیرون وعرشیای مامان همش بغل مامان بود! حالا بعد از 2روز عضله های دستم شدیدا گرفته وشب از درد خوابم نمیبره...

دیروز توی مراسم عروسی عمه جون بازم این فسقلی یه مدتی بغل مامان بود وبقیه ی مدت بغل بابا!!


ولی واقعا دیروز پسر کوچولومون خیلی همکاری کرد به جز آخر شب که دیگه واقعا خسته شده بود وطفلی توی اون سر وصدا خوابش نمیبرد...

جالب این بود که وقتی گریه میکردوکلی بازحمت آرومش میکردم اگه دوستان برای کمک وهمیاری میومدن جلوش تا سرگرمش کنن میزد زیرگریه وبدتر میکرد.

درکل خیلی خوش گذشت و به من که خیلی چسبید آخه خیلی منتظر عروسی بودم...


وامایه پیام تبریک از طرف من وعرشیا به عمه جون :

امیدوارم همیشه خوشبخت باشین وشاد؛ تا این خاطره به عنوان یکی از خاطره های خوب برای همه ما والبته عرشیا بمونه


بعدا نوشت:
این خاطرات چند روز قبله اما اومدم بنویسم که خط تلفن به دلایل فنی وخرابی کابل قطع شد ویک روز درست شدنش طول کشید! دوباره اومدم بنویسم که اینترنت تموم شد وبازم نشد! کلا مشکلات فنی زیاد بودو تمومی هم نداشت.



تاریخ : دوشنبه 18 مهر 1390 | 09:06 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
روز کودک رو به همه نی نی های ناز ودوست داشتنی وگل پسر خودم تبریک میگم...
خیلی دوستت دارم گل پسر نازم

                                                                        



تاریخ : شنبه 16 مهر 1390 | 10:51 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
امروز برای اولین بار گل پسرمون رو بردیم آرایشگاه مردونه تا موهاش مرتب بشه...

قبلا گفته بودم با زیاد کوتاه کردن  موهاش مخالفم؛حالا هم میگم..

از آرایشگر خواستم که موهای عرشیارو زیاد کوتاه نکنه وفقط مرتبش کنه...میدونم که اینجوری مجبورم حداکثر 2ماه دیگه دوباره ببرمش آرایشگاه اما واسم مهم نیست؛حداقل اینجوری وقتی نگاش میکنم لذت میبرم وپشیمون نیستم.


تازه اینو نگفتم که وقتی می خواستیم ببریمش،تمام دوستای بابا که توی بازار بودن وفهمیدن داریم میریم آرایشگاه مخالفت کردن!!!

وقتی وارد آرایشگاه شدیم چند تا از آقایون منتظر نوبتشون بودن که البته به خاطر شازده پسر کوچولو نوبتشون رو به ما دادن

عرشیا واقعا ساکت بود واصلا تکون نمی خورد!!! من یکی که واقعا تعجب کردم! فقط گاه گاهی به طرف ماشین اصلاح برمیگشت ونگاش میکرد که من با دوربین جلوش میرفتم وحواسش رو پرت میکردم.اما آخر کار دیگه خسته شد و واسه کوتاه کردن جلوی موهاش یه خرده گریه کرد

از آرایشگاهی که بردمش واقعا راضی بودم چون میدونم کوتاه کردن موی بچه ها چقدر سخته اما آرایشگر واقعا صبر زیادی داشت وتمام کارش رو با روی خوش انجام داد واصلا عجله نمیکرد...

اینم عکسای آرایشگاه وبعد از کوتاه کردن موها:




تاریخ : چهارشنبه 13 مهر 1390 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید