تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - مطالب شهریور 1390
دیشب رفتیم خونه آیدا جون؛خاله های مامانی هم اومدن اونجا. خیلی خوش گذشت من همیشه عاشق اینجور مهمونیام مخصوصا وقتی که جمعمون اینجوری جمع باشه...
بابایی لطف کرد و بازم مواظب تو بود تا من بیشتر بتونم با مهمونا باشم.
وبرای اولین بار تو بدون مامانی با بابایی رفتی ددر! راستش وقتی رفتی یه ذره دلشوره داشتم،2بار زنگ زدم تا ببینم گریه کردی یا ساکتی که خوشبختانه ساکت بودی و اصلا اذیت نکردی!! تو هم یه مردی و جمع مردونه رو بیشتر دوست داری

بازم چند تا عکس جدید



این عکسارو یکی از دوستای خوبم زحمتشو کشیده،من که لذت بردم(ممنون از دوست خوبم راحیل جان)



تاریخ : شنبه 26 شهریور 1390 | 11:11 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
خیلی لذت میبرم وقتی میبینم به سرعت داری پیشرفت میکنی و هر روز نسبت به روز قبل کارهای جالب تر و بامزه تری یاد میگیری...

دیگه دوست داری با اسباب بازی هات بازی کنی وهر چی که به دستت برسه میبری توی دهنت و اگه کسی اونا رو ازت بگیره ناراحت میشی وگریه میکنی.

وقتی لباس میپوشم ومیخوام برم بیرون،با چشم منو دنبال میکنی تا یه وقت بدون تو جایی نرم واگه از جلوی چشمت دور بشم میزنی زیر گریه و باید کلی ناز بکشم تا از دلت در بیاد...

خوشبختانه خیلی خنده رویی و برات غریبه وآشنا فرقی نداره و هر کس باهات حرف بزنه واسش میخندی و ذوق میکنی، اینو بیشتر اونایی که با تو برخورد داشتن میگن(ولی وقتی خوابت بیاد این قضیه کاملا فرق میکنه!)
نمونش دیشب که وقتی بردیمت بیرون و بغل بابا بودی کلی از دوستای بابایی دیدنت،تو واسه همشون میخندیدی وکلی دست وپا میزدی.

عاشق چیزای عجیب غریب هستی نمونش پلاستیک پوشک و البته پارچه(مخصوصا از مدل عروسکی)،به هر نوع پارچه ای با دقت نگاه میکنی و دست میزنی والبته گهگاهی هم برای اطمینان از اصل یودن اونا رو میبری توی دهنت

از نظر من وبابا خیلی مهمه که تو اجتماعی بار بیای و همین اندازه بیرون رفتن کافیه چون اگه بیشتر بریم جنابعالی ددری میشین واونوقت مامان به کارش توی خونه نمیرسه

واما عکس:

 



تاریخ : سه شنبه 22 شهریور 1390 | 09:28 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
توی مطلب قبل نوشته بودم عکسای عرشیا رو تحویل گرفتیم و من در همون لحظه ی اول شوکه شدم و اصلا از کاری که تحویلمون دادن راضی نبودم؛حالا اومدم تا عکسارو اینجا بذارم تا شما هم نظر بدین و اگه من اشتباه میکنم بگین...



اون لکه ی سبز اون وسط رو میبینین! من موندم چطوری اونا این لکه رو ندیدن،فقط میخوام بدونم اگه یه نفر اینجور عکسی به اونا تحویل میداد چکار میکردن؛اونم بعد از این همه مدت که ما صبر کردیم!

اینم عکسایی که مامانی از بازی عرشیا با یه کوچولوی دیگه گرفته...
اون نی نی دیگه که در عکس میبینین شادی کوچولو(نی نی دختر خالمه) که به همه میگه آقاااااااااااا....




وای عزیزم...ببینین چه با نمک نشسته...

تاریخ : دوشنبه 14 شهریور 1390 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
2روز از زدن واکسن عرشیا میگذره وبالاخره دیشب تبش قطع شد. خیلی بی حوصله بود و کلی توی این 2 روز گریه کرد اما خدا رو شکر حالا حالش خوب شده...

دیروز باباحمید عکسای عرشیا رو از آتلیه گرفت اما عکسا اصلا خوب نبود،واقعا پشیمون شدم که بردمش عکاسی! وقتی عکسشو دیدم شوکه شدم...توی تابلوی به رنگ زمینه آبی چند تا لکه سبز بزرگ چاپ شده بود! لباس عرشیا قرمزبود ولی تمام جاهایی که سایه بود سبز افتاده بود...اصلا انتظار اینجور عکسی رو نداشتم...

راستش عکسایی که خودم تا حالا گرفتم طبیعی تر و قشنگ تر شده...


اینم عکس:





تاریخ : سه شنبه 8 شهریور 1390 | 01:30 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
بالاخره بعد از چند روز من فرصت کردم بیام آپ کنم...
حالا اونقدر مطلب هست که نمی دونم اول کدوم یکی رو بگم...

اول از همه شب های قدر، که امسال واقعا خوب بود. ما با خونواده خاله و آقابزرگ و مامان بزرگ رفتیم امامزاده، قبل ازین که بریم من وباباحمید واسه رفتن 2دل بودیم گفتیم شاید تو اذیت بشی و گریه کنی،ولی اونقدر پسر خوبی بودی که واقعا تعجب کرده بودیم. شب اول که رفتیم تو همش بیدار بودی فقط آخر مراسم خوابیدی البته در طول مدت ساکت بودی و به گلدسته ها و لامپ های روشن یا کسایی که رد میشدن نگاه میکردی.با اینکه هو اگرم بود اما اصلا به روی خودت نیاوردی وتحمل کردی تا مراسم تموم بشه...
 شب دوم یعنی شب21 وقت غروب هوا خوب نبود و گرد و غبار زیاد بود اما خوشبختانه آخر شب هوا بهتر شد و قسمت شد که دوباره بریم امامزاده،اول که رسیدیم واقعا اروم بودی اما آخر مراسم خسته شدی و وقت مراسم قران سر گرفتن همش بغل بابا بودی...
 

اون شب خیلی واست دعا کردم هم واسه تو هم واسه بابا والبته خیلی آدمهای دیگه که یادشون کردم..

واما امروز که یکی از جذابترین روز ها واسه من و تو بود. بازم از همون اتفاق هایی افتاد که همیشه به خاطر اولین بار بودنشون توی ذهن پدر و مادر ها میمونه...
تو امروز برای اولین بار بدون کوچکترین کمکی غلت زدی و به شکم شدی... کنارت بودم و کلی ذوق زده شدم نمی دونستم کمکت کنم یا بذارم تلاش کنی و دستت رو که زیر شکمت مونده بود در بیاری...چند ثانیه صبر کردم تا اینکه خسته شدی
وگفتی : إ...إ...
 
جدیدا خیلی ناقلا شدی؛هر وقت میبینی کسی کنارت نشسته ولی بغلت نمیکنه 2 تا سرفه ی کوچولوی زورکی میکنی تا بغلت کنیم،قبلا گهگاهی سرفه میکردی و میدیدی که من سریع میام پیشت و برمیدارمت،حالایاد گرفتی چکار کنی که مجبور شیم بغلت کنیم البته ما هم دیگه اینو فهمیدیم وگول نمیخوریم وتو باید به فکر یه روش دیگه باشی!

از دایی (بابای عارف جون) خیلی حساب میبری و البته یه ذره میترسی!!! آخه هر وقت دایی رو میبینی لب برمیچینی و گریه میکنی!!

عکسای آتلیه همچنان آماده نشده و ما 2هفته ست که منتظریم


(دوستان در مورد کادوی تولدم پرسیده بودن که چرا خبری نشد راستش یادم رفته بود بگم یه هفته پیش به دستم رسید)



اینم کادوی تولد مامانی که قراره مامان یاد بگیره وبه عرشیا هم یاد بده تا وقتی بزرگ شد واسه مامان وباباش ارگ بزنه...



تاریخ : سه شنبه 1 شهریور 1390 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید