تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - این روزها

چند روزه که مامان بزرگت رفتن مشهد... وقتی میخواستم برم سرکار تو رو میبردم خونه خاله .

این چند روز حسابی با آیدا جون بهت خوش گذشته.... دیگه مستقل شدی و در نبود من وبابا میری مهمونی....حتی یه شب خونه خاله خوابیدی.

هفته ی دیگه جشن پایان سال آموزشگاهتون رو میگیرن.امیدوارم بتونیم با هم بریم.

امروز با بچه های آموزشگاه قراره ببرنتون آتلیه...امیدوارم عکسای خوبی ازت بگیرن؛صبح حسابی به خودت رسیدی و موهاتو سشوار زدی....اصرار داشتی که لباست رو خودت انتخاب کنی ولی من باروش های مادرانه متقاعدت کردم که با سلیقه مامان لباس بپوشی!

متاسفانه این ترم اصلا فرصت نکردم اونجور که خودم دلم میخواد باهات کار کنم و به آموزشای توی آموزشگاهتون اکتفا کردم! گرچه با نوشتن مشق شدیدا مخالفم اونم توی این سن ! همون 4 تا عدد انگلیسی هم واسه تو هنوز زوده...فعلا فقط باید خوش بگذرونی!

هنوز برنامه ای برای تابستون ندارم،اگه بخوام ببرمت کلاس حتما یه کلاس ورزشی ثبت نامت میکنم.




تاریخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 | 09:53 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید