تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - در نقش یک مربی!!!!
با آیدا جون توی اتاقت حسابی سرگرم بازی شدین...

منم از دور تماشاچی ام...

آیدا در نقش یه مامان و تو هم در نقش یه مربی مهد!!!!

آیدا اسم دخترش رو گذاشته شادی و مثلا به تو زنگ میزنه و حال دخترشو میپرسه!

تو هم با جدیت میگی: بچتون خیلی گریه میکنه، بیان ببرینش!!

آیدا جونم میگه :  نه شادی که دیگه بزرگ شده ،گریه نمیکنه! هر وقت تعطیل شد میام دنبالش...

یعنی واقعا آخر ابراز علاقه این !
جفتتون میخواستین از دست این عروسکای بیچاره راحت بشین!

منم که داشتم بهتون میخندیدم

عشقمی پسرم..خیلی دوستت دارم


تاریخ : چهارشنبه 14 خرداد 1393 | 08:08 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید