تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - پسرم دیگه بزرگ شده
جمعه شب حدودا ساعت 11  برای آزمون،راهی بیرجند شدم...البته به تنهایی و بدون تو وباباجون.

با ابنکه میدونستم دیگه بزرگ شدی اما استرس داشتم که ممکنه با رفتن من ناراحت بشی و شب بهانه بگیری اما خوشبختانه وقتی می خواستم برم آیدا اومد خونه ی آقابزرگ و با هم سرگرم بازی شدین. با اینکه خیلی دلم می خواست باهات خداحافظی کنم ولی بخاطر خودت اینکارو نکردم.

تمام توصیه ها رو به بابا گفتم تا صبح شنبه بدون مشکل ببردت مهد...
همینطور که به بابا داشتم توصیه میکردم گفتم: من نگران نیستم،میدونم عرشیا پسر خوبیه و اصلا وابسته نیست و به راحتی با شرایط کنار میاد.

اما واقعیت این بود که نگران بودم چون اولین بار بود که می خواستم ازت دور باشم اونم با این مسافت و این زمان طولانی...

بابا هم معطل نکرد وگفت : مشخصه که نگران نیستی!!!!!

به بابا گفتم وقتی عرشیا خوابید بهم خبر بده تا منم با خیال راحت بخوابم. بعد از حدود نیم ساعت که از حرکتمون گذشته بود بابا پیام داد که عرشیا خوابیده،بدون کوچکترین بهانه گیری!
روز بعد،وقتی از مهد اومده بودی بابا زنگ زد تا با من صحبت کنی،گفتی دوس داری تو هم سوار اتوبوس بشی وبیای بیرجند...

باهات حرف زدم و بهت گفتم عصر میام پیشت،با خوشحالی گفتی: مامانی من منتظرتم،زود بیای.

عصر که رسیدم خونه ی آقابزرگ و اومدی پیشم واقعا بغل کردنت برام لذت بخش بود

میدونم دور بودن از تو و حرفها و خنده هات خیلی برام سخته...

بی نهااااااااااااااااااااایت دوستت دارم پسرم.

تاریخ : یکشنبه 11 خرداد 1393 | 04:50 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید