تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - این چند روز
خدارو شکر کم کم علائم آبله مرغون داره از بین میره و میتونی از قرنطینه بیای بیرون

این چند روز حسابی پسر گلی بودی وبا وجود دونه های زیاد روی بدنت اصلا اذیت نکردی؛فقط حسابی شاکی بودی که چرا خونه ی آقابزرگ نمیبرمت!

گهگاهی که آقابزرگ یا مامان بزرگ واسه دیدنت میومدن یا بابا می خواست بره بیرون التماس میکردی که تو رو با خودشون ببرن اما چاره ای جز موندن نداشتی


این چند روز بیشتر با کتاب و نقاشی با آبرنگ و گهگاهی هم کارتون سرگرم بودی.

کم کم که داری بزرگتر میشی شرایط رو بهتر درک میکنی...اینو توی سفر کاری یک روزمون که به یزد داشتیم ،کاملا درک کردم.با اینکه دنبال کارای بابا چند ساعتی توی شرکت معطل شدیم ولی روی صندلی نشستی و بدون نق زدن تحمل کردی تا کارمون تموم شد...
وقتی رفتیم خونه ی آقای دکتر حسابی با محمد رهام بازی کردی و خستگی اون چند ساعت از تنت در رفت.

با اینکه این یه هفته آموزشگاه نرفتی ولی هر روز اصرار میکردی که واست آهنگای زبان انگلیسی رو  بذارم تا تو هم بخونی.

الانم که مشغول بازی با خمیربازی هستی...شب میبرمت دکتر تا اگه مجوز صادر شد و دیگه ناقل ویروس آبله مرغون نبودی بتونی از خونه بیای بیرون.



تاریخ : سه شنبه 6 خرداد 1393 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید