تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - جلسه ی دیروز ...
دیروز ساعت 6 ونیم توی آموزشگاهت جلسه بود،البته فقط برای کلاس شما که همتون ورودی جدید هستین.

خوشبختانه جلسه خیلی خوب پیش رفت و خیلی از سوالاتی که مدام باید پیگیری میکردم در 2 ساعتی که اونجا بودم پاسخ داده شد.

تا الان هر وقت از آموزشگاه  اومدی و اسم دوستات رو پرسیدم هیچ وقت با یه جواب درست و حسابی رو برو نشدم و فقط میگفتی : آریانا !!!!

اونجا با مامانای دیگه آشنا شدم که البته چند تاییشون رو از قبل میشناختم؛اما اسم تک تک دوستات رو پرسیدم و در مورد خیلی چیزا با هم صحبت کردیم.

ولی جالب اینجا بود که اسم تو رو خیلی از دوستات توی خونه میگفتن و مامان یکی از دوستات گفت: عرشیا رو که همه میشناسن!!!!

وقتی از مربیت در مورد رفتارت پرسیدم مشخص شد پسر خوبی هستی و با بچه ها خیلی خوب رفتار میکنی.

خوشبختانه از وقتی که میری مهد بازی های جمعی رو خیلی بیشتر دوست داری و هر وقت یه مهمون کوچولو میاد خونمون یا ما میریم پیشش؛درگیری یا کشیدن اسباب بازی خیلی خیلی کم اتفاق میوفته و در بیشتر موارد بازی به صورت مسالمت آمیز پیش میره.مخصوصا اگه طرف مقابل رفتار آروم و متینی داشته باشه که دیگه واقعا دیدن بازیتون لذت بخش میشه.

چند شب قبل واسه شام  رفیتم خونه ی همسایه(دوست بابا)...تا ساعت 1 نصف شب اونجا بودیم. اونا هم یه پسر کوچولو دارن که چند ماهی از تو کوچیکتره اما واقعا پسر فوق العاده آروم و دوست داشتنی و البته بخشنده ایه!  و اون چند ساعتی که ما اونجا بودیم حتی یکبار هم سر یه دونه اسباب بازی با هم دعوا نکردین و درگیری پیش نیومد؛خلاصه یه جورایی باید بگم اصلا متوجه نشدیم بچه ی کوچیک توی خونه ست!!! تو با دوچرخه سرگرم بودی و اونم با چند تا ماشین.

واما چند تا عکس که مدت هاست توی دوربین مونده بود و فرصت اومدنش به اینجا فراهم نشده بود























تاریخ : دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 | 08:09 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید