تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - این یک شروع خوبهههههههههه
هر روز صبح با شوق رفتن به آموزشگاه ساعت 7 و نیم بیدار میشی و شروع میکنی به آماده شدن.

با کمک ما لباسات رو میپوشی و کیفت رو برمیداری و میری بیرون

 یه خداحافظی خوشگل ازمن میکنی  وبا بابا میری آموزشگاه.

2 روز قبل، بابا تو رو رسوند خونه و خودش رفت تا به کاراش برسه... ازت پرسیدم  امروز چطور بود؟ و تو شروع کردی به تعریف کردن از خودت که پسر خوبی بودم و.........

خلاصه منم کلی تشویق و تمجیدت کردم و ذوق زده شدم!

اما وقتی بابا اومد خونه،تعریف کرد که وقتی اومده دنبالت دوتا از دختر کوچولوهای آموزشگاه وقتی دیدنش گفتن: این همش از سر کلاسش فرار میکنه!!!!

آیدا هم میگه عرشیا 3 تا کلاس داره،کم کم که دارم فکر میکنم میبینم همه مربیای اونجا  رو درست و حسابی سر کار گذاشتی! حدس میزنم هرکلاسی که به نفعت باشه و خبر سی دی ونقاشی هست میری

البته ناگفته نمونه که خیلی از بچه های مهد اسمت رو میدونن و مربیا هم که کاملا شناختنت

خدا رو شکر درمورد آموزشگاه خیالم راحت شد و از اینکه خودت با خوشحالی میری ،بی نهایت خوشحالم. دوست داشتم خودت علاقه پیدا کنی که همین طورم شد. امیدوارم ادامه ی کار خوب پیش بره و پله های ترقی رو یکی پس ازدیگری طی کنی.



تاریخ : دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 | 08:21 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید