تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - بوی بهارنارنج
توی خونه ای که حیاط  داره میشه بوی عید رو خوب حس کرد...دوباره باغچه ها داره پر از گل شب بو میشه.

وکمی بعد درختا پر از بهار نارنج...دوباره بوی عید میاد. خواه ناخواه حس خونه تکونی باعث میشه نتونی جلوی خودت رو بگیری و شروع کنی به تمیز کاری!

وهرچه بیشتر تمیز کنی هنوزم میبینی کلی کار مونده و اون آخر کار از بعضی چیزا صرف نظر میکنی

خلاصه این چند روز گل پسر تا لنگ ظهر خوابه و من صبح زود بیدار میشم تا کمی به کارام برسم,البته دقیقا نمی دونم باید اول چه کاری رو انجام بدم! صبح خونه تکونی و عصر دانشگاه یا کمک بابا...
 بابا حسابی به یه نفر نیاز داره که توی این شلوغی بازار کمکش کنه و منم چند روزی که عصرش کلاس ندارم میرم کمکش.

ازاین ماه آخرسال کلا خوشم نمیاد چون واقعا هیچ وقتی واسه دور هم بودن نمی مونه...بابا صبح تا شب مغازه و فقط واسه نهارمیاد خونه! ودقیقا تا لحظه ی تحویل سال همینطور پیش میره!

واما دیروز:
عمه فاطمه اومدن خونمون وتو حسابی با ابوالفضل بازی کردی،وقت رفتن با اصرار عمه قرار شد شما هم باهاشون بری باغ گلشن،نگران بودم که شاید عمه رو اذیت کنی و با سه تا وروجک از تفریح رفتن پشیمونشون کنی. اما ته دلم خوشحال بودم که داری با عمه وپسرعمه هات وقتت رو میگذرونی.
حدودا ساعت 12 رفتی و سه ساعت بعد برگشتی خونه...بعد از باغ گلشن و یه تفریح حسابی و البته یه غذای خوشمزه برگشتی وبا کلی شوق وذوق واسم تعریف کردی که پیش پلیکانا رفتی وبه اونا پفک دادی و سوار ماشین شدی.
وقتی داشتی تعریف میکردی وسط حرفات گفتی مامان: من ،پفک وچیپس خوردم و بعد خودت پشیمون شدی و سریع گفتی : یکم خوردم، یه ذره!!! (قوانین مادر: خوردن چیپس و پفک ممنوع،مگر در شرایط خاص)

(خاطرات بالا رو قبلا نوشتم که فرصت نشده بود کامل کنم )
واما 14 اسفند:

دیروز ساعت 3 ظهر بدون هماهنگی همکلاسیا گفتن باید بریم کلاس وخلاصه بدون تمایل رفتم.بعد ازکلاس رفتم بازار و واسه تولد محمد امین کادو خریدم. اومدم خونه و  بردمت یه آب بازی حسابی وبعد حدودا ساعت 8.30 بود که رفتیم خونه عمه. تولد خوبی بود و تو اونجا حسابی اشتهات باز شده بود و یه شام حسابی رو نوش جان کردی. با اینکه یه لحظه واسه فوت کردن شمع و بریدن کیک صبر نداشتی اما به خوردن یه ذره خامه بسنده کردی.

از اونجایی که دیروز تمام باغچه ها و گل ها رو با کمک تو مرتب کردیم حسابی خسته بودم و آخر مراسم چشام باز نمیشد اما تو با این همه فعالیت انگار نه انگار!
اما حالا داری جبران میکنی و تا الان که ساعت 11:30  خوابی!



این عکسو خیلی دوست دارم

















تاریخ : شنبه 10 اسفند 1392 | 12:49 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید