تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - اولین تجربه سفربا اتوبوس
دیشب بالاخره گل پسرم به آرزوش رسید وسوار اتوبوس شد!
من باید جمعه میرفتم بیرجند,و این بهترین فرصت برای عرشیا بود که بتونه سوار اتوبوس بشه...
از دیروز عصر هرکاری که انجام میداد مراقب بود تا خطایی ازش سر نزنه و مدام میگفت: من پسر خوبی ام! منو سوار اتوبوس کن!
خلاصه شور واشتیاقش تمومی نداشت,وقتی سوار اتوبوس شدیم مدام میگفت: چرا حرکت نمیکنه,بگو حرکت کنه! برو بابا رانندگی کن...

واز جلوی اتوبوس تا عقب رو چند بار قدم زد و کلی هم دیگران سر به سرش گذاشتن,طفلکی بعضی وقتا از اون آخر صداش میومد ,میگفت:بابایی کمک! (دوستای بابا آخر اتوبوس حسابی از خجالتش در اومدن)
واما چند دقیقه ای با بابا رفتین جلوی اتوبوس و کنار راننده نشستین,بابا میگفت کلی اونجا با راننده حرف زدی وحسابی خودت رو صمیمی نشون دادی وآخر کار به راننده گفتی: من چایی میخوام! راننده بهت گفت بذار آماده بشه واست میاریم...

بالاخره وقتی اتوبوس حرکت کرد,عرشیا راضی شد بیاد روی پام بشینه,گرچه کلی دلخور بود که چرا یه صندلی واسش نگرفتیم ومیگفت:من صندلی بزرگ میخوام! بابا نشینه,من میخوام بشینم...ولی بابا اینقدر خسته بود که تا روی صندلی نشست خوابش برد,وعرشیا هم توی بغل من با آرامش نشست و از ته دلش گفت: مامان اتوبوس خیلی خوبه,من خوشحالم

وبعد با شوق و ذوق رفتن به خونه ی دایی و دیدن طاها به خواب رفت.

من وبابا صبح با ماشین دایی رفتیم بیرجند و عرشیا خونه دایی موند تا ظهر که ما برگشتیم,وبعد از نهار حرکت کردیم سمت طبس. البته عرشیا دوست داشت پیش طاها بمونه ومیگفت : من میخوام باشم.

والان که رسیدیم خونه عرشیا در خواب ناز به سر میبره و منم از فرصت استفاده کردم بیام یکم بنویسم.


واما روزمرگی های خودم وبابا

نزدیکه عیده و  دوباره بابا حسابی درگیر کار و مشغله...صبح تا شب مغازه و در طول روز فقط فرصت خوردن نهار رو در کنار هم پیدا میکنیم.

منم که تازه از تحویل پروژه ها و امتحانات راحت شدم که انگار همین روزها دوباره ترم جدید رو باید شروع کنم.

حسابی خسته ام و دوست دارم زودتر عید بشه واین همه مشغله کم بشه

تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید