تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - مسافرت بابا
امسال بابا خیلی دوست داشت بره مشهد,منم خوشحال شدم چون اینجوری یکم از خستگی ها و فشار کاریش کم میشد.

اگر چه جای بابا خالیه ولی من وتو نذاشتیم این چند روز بهمون سخت بگذره,حسابی مشغولیم,یاخونه آقابزرگ یا خونه خودمون.

 خونه ی آقابزرگ همه دور هم جمعن مخصوصا بچه ها,واسه همین با هم بازی میکنین و کمتر بهونه ی بابا رو میگیری.

فقط میگی بابا سوار اتوبوس شد رفت مشهد.

دیشب اومدی سرجای بابا خوابیدی و میگی : این جای باباس... بعدپرسیدی: مامان بابایی کجاس؟

با بابا تلفنی صحبت میکردی  ومیگفتی: بابایی دوست دارم...عقشمی(عشقمی!)!!!

این چند روز که بابا نبود یه بارم شیشه نخوردی,انگار فراموش کردی,قبلا حتما باید یه شیشه شیر میخوردی و بعد میخوابیدی!(الان فقط توی لیوان واونم نه دقیقا

قبل از خواب!) اگه فراموش کنی چقدر خوب میشه


تاریخ : پنجشنبه 12 دی 1392 | 09:17 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید