تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - روزهای پاییزی
این چند روز پر از گرفتاری و مشغله بودم و فرصت به روز کردن خاطراتت پیش نیومد.

از دیروز مریض بودی وحسابی سرفه میکردی. رفتیم دکتر...(عاشق دکتر رفتن و شربت و اینجور چیزایی!)

نشسته بودیم تا نوبتمون بشه که گفتی : مامان بریم دیگه پیش دکتر!

منم گفتم باید صبرکنیم تا نوبتمون بشه بعد میریم پیش خانم دکتر,سلام میکنی و بعد به خانم دکتر میگی مریض شدی,وقتی معاینه ات کردن واست دارو مینویسن.

ولی تو با هیجان گفتی: آمپولم میخوام!!! شربتم میخورم که زود خوب بشم!

وقتی وارد شدیم سلام کردی وخیلی آماده و هیجان زده منتظر بودی تا معاینه شروع بشه! وقتی نوبت به معاینه گلوت رسید به خانم دکتر گفتی از اونا میخوام(همون چوبایی که واسه معاینه دهان استفاده میکنن)
خلاصه یه دونه گرفتی بعد گفتی: زیاد میخوام ویه چندتای دیگه هم خانم دگتر بهت داد و گفت: چه پسر خوبی که اینقدر وقت معاینه آروم بود!

وبعد از اینکه معاینه تموم شد به خانم دکتر گفتم عرشیا گفته آمپول میخوام!
وقتی خانم دکتر ازت پرسید: آمپول می خوای ؟ تو هم با قاطعیت گفتی : آمپول میخوام! خانم دکتر کلی تعجب کرده بود وکلی خندیدیم.

وقتی میخواستیم از اتاق بریم بیرون به خانم دکتر گفتی: تشکر,خداتظ (به زبون خودت)!

دیشب زیادی سرفه کردی و حالت اصلا خوب نبود,منم تا صبح از نگرانی خوابم نبرد. نصف شب گفتی مامان مریض شدم خوب نشدم,گلوم درد میکنه.
ولی صبح خداروشکر تا ظهر خواب بودی و هر چند ساعتی که با شربت میومدم سراغت وبیدارت میکردم بدون هیچ شکایتی بلند میشدی داروت رو میخوردی ومیگفتی: میخورم که زود خوب بشم...خانم دکتر گفتن!

واقعا وقتی مریض میشی دلم برات کباب میشه,آخه هیچی نمیگی و مظلوم و بی حال یه گوشه ای دراز میکشی و از جنب وجوش خبری نیست.

یه مدت میشه که کلمه لطفا رو یاد گرفتی و هر چی که می خوای میگی : مامان لطفا برام بیار!
تازگیا از همون کلکی که خودم برای غذا دادن بهت استفاده میکردم استفاده میکنی تا جواب منفی نشنوی! قبلا وقتی بی اشتها بودی وغذا نمیخوردی میگفتم ببین شکمت داره میگه قارو قور ,من غذا میخوام,من گشنمه!
حالا اگه بهت بگم زیاد چایی یا آبمیوه نخور میگی : آخه شکمم میگه قاروقور من تشنمه!

حالا دوباره درگیر امتحانات شدم,واقعا خسته ام و احساس میکنم به وقت بیشتر برای آرامش نیاز دارم,با خودم فکر میکردم کاش زودتر مدرکم رو بگیرم و کمی فرصت استراحت پیدا کنم و بعد دوباره برنامه ی آیندم رو ادامه بدم.
هفته قبل که رفتم دانشگاه متوجه شدم که 3یا4 نفری که تعداد واحد بیشتری رو نسبت به دیگران گذرونده باشن میتونن پایان نامه رو ترم بعد بردارن. واقعا خوشحال شدم چون میتونم خرداد ماه سال آینده راحت بشم و به برنامه ریزی هایی که واسه عرشیا کردم توجه کنم وسعی کنم بیشتر باهاش کار کنم.

میدونم به خاطر نبودنم خیلی از فرصت ها گذشت و بعضی از چیزها اونطور که میخواستم پیش نرفت و گوشه هایی از تربیتش ناموفق بود وشاید فرصت نشد که درمورد بعضی از رفتارهاش دنبال راه حل مناسبی بگردم یا شاید گشتم و نتونستم اونطور که باید تصمیم درستی بگیرم.با این وجود همیشه سعی کردم اونچه که وظیفم بوده رو انجام بدم.
هنوز برای برطرف شدن حسادتش به نتیجه نرسیدم با وجود این همه کتابی که براش میخونم و نمایش هایی که واسش اجرا میکنم تا بتونه با دیگران راحت بازی کنه ولی موفق نشدم.تمام مطالبی که خوندم این عادت رو یه مرحله از کودکی میدونه اما من هنوزم دنبال راه حلم!

واما عکس:

این عکسارو وقتی گرفتم که عرشیا داشت آرایش میکرد.









هوس کردم کمی یاد گذشته کنم...زمانی که عرشیا خیلی کوچولو بود





تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 02:55 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید