تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - منم منم مادرتون!
برای خودش یه گوشه ای با چادرمن  خونه درست میکنه ومیگه من رفتم توی خونه!

منم از فرصت استفاده میکنم و میرم پیشش ومیگم تو حبه انگور باش ومن آقا گرگه!(وکل داستان رو براش توضیح میدم تا نقشش رو درست اجرا کنه)

خلاصه نوبت این میرسه که باید برم درخونش در بزنم!

من: تق تق تق

عرشیا: کیه در میزنه؟

من: منم منم مادرتون،درو باز کنین

عرشیا درو باز میکنه ومیگه: بیا!!!!!!

بعد بهش میگم: نباید باز میکردی،من که مادرت نیستم من آقا گرگم!

سریع میگه: بیا بستم،محکم محکم کردم،دیگه هیچوقت باز نمیشه.

دوباره بازی تکرار میشه،تا میرم در خونش با استرس وعجله دستش رو میاره جلو میگه: بیا نون بخور،بیا آب بخور...

منم میگم: نه من آقا گرگم، گوشت میخورم،حبه انگورو میخوام!

بدو بدو میاد خودش رو میندازه توی بغلم و میگه: تو آقا گرگه نیستی،تو مامانی،مامان باش دیگهههههههههه

قابل توجه: من مامان بدی نیستم،قصد ترسوندن بچه رو هم ندارم تقصیر خودشه که اینقدر تخیلاتش قویه!
البته خوب دست خودمم نیست انگار قصه هام بدون شخصیت های آقا گرگه وآقا شیره جذاب نیست!
ولی کلی بهش خندیدم ولذت بردم. برای تلافی اذیت کردناش بد نبود





تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1392 | 08:13 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید