تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - خاطرات جدید با دوستای قدیمی
چند وقت قبل یکی از هم اتاقی های دوران دانشجوییم زنگ زد و واسه ی عروسیش رسما دعوتم کرد.خیلی وقت بود که هم اتاقی هامو ندیده بودم و فقط با تماس های تلفنی از همدیگه خبر داشتیم. میدونستم با رفتن به عروسی  میتونم بقیه ی هم اتاقی هارو ببینم واز گذشته یادی کنم.
واز اونجایی که هنوز هیچ کدومشون عرشیا رو از نزدیک ندیده بودن فوق العاده مشتاق دیدنش بودن.

چهارشنبه هفته ی قبل برای رفتن به عروسی رفتیم یزد...دایی باید میرفتن دانشگاه وتا یزد باهم رفتیم یه شب خونه ی دایی خوابیدیم و ظهر بعد از نهار و یه استراحت کوچولو به سمت شهر مروست حرکت کردیم. دوساعتی توی راه بودیم و وقتی رسیدیم رفتیم خونه  ی حمیده جون...که البته اونم یک ماه بیشتر از عروسیش نمیگذشت(متاسفانه نشد واسه عروسیش برم)
لحظه ی اولی که رسیدم کلی هر دومون ذوق کرده بودیم و به یاد دوران لذت بخش دانشجویی وشوخی های خوابگاه گل از گلمون شکفت...خلاصه آقایون رو باهم تنها گذاشتیم و مستقیم رفتیم توی آشپزخونه و اولین چیزی که حمیده جون گفت این بود که باورش نمیشد من یه پسر دارم و تاکید کرد که عکسای توی وبلاگش دقیقا خودشه!
واقعا حمیده  دوستی بود که در نبودن های شوهرم و دور بودن ازش همیشه کنارم بود و دلتنگی هامو کمتر احساس میکردم.(والبته به خاطر شباهت اسمشون به همدیگه این احساس بیشتر میشد!)
خوشحال بودم که شوهر حمیده هم فوق العاده مهربون ومهمون نواز بود و حسابی باحمید گرم گرفته بود.خلاصه باهمدیگه حاضر شدیم تا بریم عروسی هم اتاقی مون مرجان. 
اونجا که رسیدیم مستقیم رفتم پیش عروس خانوم وبهش تبریک گفتم...حسابی از دیدن هم ذوق کردیم،من از دیدن اون با لباس عروس و اون از دیدن من به همراه عرشیا وبعد از گپی کوتاه رفتیم پیش بقیه ی فامیل.
 واونایی رو که  قبلا توی رفت و آمدهای خوابگاه یا سفراول خودم به مروست باهاشون آشنا شده بودم رو دوباره دیدم.
بچه هاشون بزرگ شده بودن و بعضیا ازدواج کرده بودن و حالا خودشون صاحب بچه بودن!
خونواده ی گرم ومهمون نوازی بودن واصلا در کنارشون احساس غریبی نکردم،عرشیا هم حسابی گرم شده بود و واسه خودش چرخ میزد و اطراف عروس میپلکید.
بعد از شام می خواستیم بریم عروس کشون که به خاطر خستگی حمید اصرار نکردم وبرگشتیم خونه...

بدون هیچ شرحی لحاف تشک آقایون رو بردیم توی هال واینجوری بهشون گفتیم که باید همون جا بخوابن...و  رفتیم توی اتاق تا حرف های نگفته ی چند سالمون رو توی یه شب برای هم بگیم!
وتا نصف شب گفتیم و خندیدیم و یاد گذشته کردیم...
با اینکه دوست داشتم بیشتر اونجا بمونم ولی به خاطر کار بابا و دانشگاه خودم مجبور بودیم برگردیم.حدودا ساعت 10 صبح بود که با کلی خاطره ی خوب به سمت یزد وبعد شهرخودمون حرکت کردیم.



تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392 | 03:15 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید