تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - یک هوای دلچسب ویک روز خوب
همیشه اوایل پاییز هوای اینجا  فوق العاده لذت بخش میشه،مخصوصا صبح زود و بعد از ظهر.

ودیگه جای من و گل پسری توی حیاطه،دیروز وقت اذان شب  از خواب بیدار شدی با پیشنهاد من رفتیم توی حیاط برای دوچرخه سواری.

(وقتی پیشنهاد بازی توی حیاط رو میدم اینقدر بوسم میکنی وبغلم میکنی که حد نداره،همش میگی مامانی خیلی دوست دارم)

 چند دقیقه ای  دوچرخه سواری کردی،بعد من رفتم روی تخت نشستم.یاد بچگیام افتادم که توی حیاط میخوابیدیم و ستاره هارو نگاه میکردیم.
احساس کردم بد نیست کمی به بچگی برگردیم و دیدم تو هم استقبال کردی،اومدی پیشم و روی تخت دراز کشیدی.وبعد با اشاره ی دست من ستاره هارو پیدا میکردیم.وقتی ازت میپرسیدم چند تا ستاره میبینی؟ میگفتی :2 تا!  فقط دوتایی که پرنور بود رو دوست داشتی...

بعد گفتی: مامان منم ستاره بشم برم توی آسمون؟ یکم با خودت فکرکردی وگفتی: نمیشه،خیلی بالاست!

بعد سوارماشینت شدی و گفتی مامان ماشینمو هل بده! دیدم هل دادن یکم سخته! تصمیم گرفتم یه نخ به ماشینت ببندم وبکشم!
یادش بخیر ... ما همین ماشینا رو با جعبه ی چوبی درست میکردیم ..... چه ذوقی هم داشتیم!

یاد بچگیا بخیر،امیدوارم تو هم این همه خاطره ی قشنگ رو فراموش نکنی




تاریخ : پنجشنبه 18 مهر 1392 | 07:22 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید