تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - اتل متل زالزالک....
میخوام اینقدر پشت سرهم خاطره ننویسم ولی مگه تو میذاری!!!!!!!!!
آخه اینقدر حرفای خووووووووووشگل میزنی که دلم نمیاد فراموش بشه

دیشب نصف شبی از خواب بیدار شده بودی انگار خواب از سرت پریده بود... دیدم همون طور که توی رختخواب بودی توی تاریکی بلند بلند داشتی واسه خودت شعر میخوندی...

اتل متل زالزالک
درخت و یک عروسک.............


بعدش دستت رو زدی به منو کلا خوابم رو پروندی وگفتی : مامان بقیشو بخون...

خلاصه منم در همون حال خواب و بیداری یه چرت وپرتی خوندم وداشت خوابم میبرد که دیدم بابا پاشده بره wc.....


بعد بابا رو هم مثل من بیچاره سوال پیچ کردی: بابا خوابت نمیاد ؟... نمی خوای بخوابی...آبمیوه می خوام(هروقت بابا رو میبینی میگی بابا آبمیوه میخوام،بعد بابا مجبور شد بره واست آبمیوه درست کنه!!!!‌هههههههههه)

خلاصه دوباره داشت خوابم میبرد که یه دفعه گفتی : مامان توی کیفت چی داری!!!!

اول گفتم: هیچی پسرم!!!

بعد تازه دوریالیم افتادکه  قضیه از چه قراره!!! توی تاریکی دیدم کیفم رو گذاشتی روی شکمت ودستت توی کیف مشغول فضولیه!!! بعد که ازت گرفتم بهت برخورد وزدی زیر گریه ...کلی مجبور شدم ناز بکشم تا ساکت بشی.

همون وقت داشتن اذان صبح رو میگفتن که گفتی: مامان ،آقا چی میگن؟ دارن الله اکبر میخونن؟


دیشب با اینکه من و بابا رو نصف شبی از خواب ناز بیدارمون کردی ولی کلی لذت بردیم وقربون صدقه ات رفتیم

عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییزمییییییییییییییییییییییییییییییی





تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 03:35 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید