تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - یه پسر دارم شاه نداره...
اول عکس..



















ابرو هاتو اینجوری میکنی ومیگی مامان ببین اخمو شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!








یه مدتی میشه که بیشتر از قبل میخوابی یعنی شبا وقتی ما می خوایم بخوایم بدون هیچ دردسری راحت کنارمون میخوابی وهیچ اعتراضی نمی کنی،صبح وقتی من وبابا بیدار میشیم شما هنوز خوابی ویکی دو ساعت بعد بیدار میشی. ظهر هم با بابایی می خوابی وتا عصر ساعت 6 در خواب ناز به سر میبری...

                                                                             
 
دیروز عصر تا ساعت 7 خوابیدی منم تصمیم گرفتم وقتی بیدار شدی یه برنامه درست وحسابی واسه بیرون رفتن بریزم.
وقتی بیدار شدی به خاله زنگ زدم وگفتم با آیدا جون بیان قصر بادی تا شما دو تا با هم بازی کنین و بردمت یه حموم 30 ثانیه ای و بعد پیاده روی از خونه تا قصر بادی.

نمی دونم توی کوچه چه خبر بود که همه هم زمان داشتن کار انجام میدادن.تا از در خونه بیرون رفتیم یه نفر رو دیدی که بیل دستشه و داره جلوی خونه ی همسایمون رو تعمیر میکنه وسوالاتت شروع شد:
چکار میکنن مامانی؟ خاکا رو بر میدارن؟ اون چیه دستشون؟ خاکارا میریزن اونطرف!!!!!

خلاصه بعد از کلی سوال وجواب رفتیم جلوتر ..یه بیل وفرغون وسط خیابون بود....
و دوباره همون سوالارو تکرار کردی...
رفتیم جلوتر... در یه خونه باز بود ومشغول جوشکاری بودن که وایستادی تا نگاه کنی که البته خانم همسایشون بهت گفتن چشمای نازت آسیب میبینه و شما هم به حرفشون گوش کردی و به راهت ادامه دادی...

واین قصه ادامه داشت...تا یه کامیون میدیدی اینقدر ذوق میکردی که نگوووووووووووو....میگفتی مامان بریم کامیون!!!
بعد یه اتو میکسر دیدی و گفتی مامان این چیه؟ ومن برات توضیح دادم که این ماشین از سیمان و... بتن درست میکنه!!!!
خیلی خوشت اومد ومیگفتی بریم اتو میستر(میکسر) رو اوشن (روشن ) کنیم!
وتا اونجا داشتی برام در مورد اتو میکسر وفوایدش صحبت میکردی...

از صحبت های قشنگت همیشه راضی وخوشحالم...اصلا حرف بد نمیزنی و سعی میکنی در مورد حرف هات کمی فکر کنی وبعدش حرف بزنی...

وقتی کار بدی انجام میدی میگی : مامان معذرت...حواسم نبووووووووووووود!!!!!
کلا روی ناراحتی من خیلی حساسی واگه ببینی از دستت ناراحت شدم ویه گوشه نشستم وبهت توجه نمی کنم سریع میای جلو و برای آشتی پا پیش میذاری...

کلی منو میبوسی وهمش میگی : مامانی معذرت...ناراحت نباش...بعد منو محکم بغل میکنی ودستت رو دور گردنم میندازی و میگی دوستت دارم.

همیشه سعی میکنم راستش رو بهت بگم...
با اینکه خیلی کوچیک هستی اما بعضی وقتا اصلا نیازی نیست که مثل یه بچه باهات رفتار بشه چون در بیشتر مواقع منطقی برخورد میکنی

خیلی خوشحالم که بهم اطمینان داری و میدونی اگه بخوام از خونه برم بیرون کاملا برات توضیح میدم که دارم کجا میرم وتا کی برمیگردم و تو هم خیلی راحت میگی : باشه مامان. (البته تنها نمیذارمت مامان بزرگت میان پیشت)
ولی خیلی کم بدون تو بیرون میرم...با تو بیرون رفتن لذت بخش تره.

بیش از حد به تی وی نگاه میکنی،خلاصه به همه چیز زود عادت میکنی ....کم کم  باید به یه چیز دیگه عادتت بدم تا عادت قبلت رو خیلی راحت کنار بذاری...

دنبال یه پرستار بودم... هنوز مورد معرفی شده رو ندیدم....فقط خدا خدا میکنم خوب باشه و تو هم دوستش داشته باشی وهمه چیز بر وفق مراد پیش بره.




تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392 | 08:45 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید