تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - قصه های شیرین از زبان عشقم عرشیا
دیگه شب ها توی تخت خودت نمی خوابی و دوست داری کنار ما باشی. میای کنارم ومیگی می خوام اینجا بخوابم،بعد دست کوچولوت رو دور گردنم حلقه میزنی و محکم بغلم میکنی و منو میبوسی و میگی دوستت دارم مامان

بعد تا میخواد چشامون بسته بشه میگی چشماتو باز کن،بسته نشه


وشروع میکنی به تعریف کردن خاطراتت و هر چقدر حافظه ات یاری کنه میگی البته معمولا حافظه ات شدیدا یاریت میکنه و یه نیم ساعتی باید به داستان های جذاب و دوست داشتنیت گوش بدم والبته بعضی از جمله هاتو بیشتر از 100 بار میگی واز منم مدام در موردش سوال میکنی!!!!

دیشب تا می خواستیم بخوابیم شروع کردی به داستان تعریف کردن:

   مامانی با عارف بازی تردم(کردم)...  لپ تابشو آموش (خاموش) کردم. بامهسیما بازی کردم حلقه ی بزرگ داشت، برداشتم ایندوری چرخوندم(چند روز قبل رفتیم خونه ی خاله،از اون روز همش میگی با مهسیما بازی کردم....)

اگه آقا گازی بیاد من می خوام کپسول گاز رو عوض کنم،کپسول گاز سنگینه من نمی تونم بردارم!!!

تراکتور اومد بریم تراکتور ببینیم(چند روز پیش داشتن لوله های گاز رو توی کوچه نصب میکردن وتراکتور کار میکرد،اصرار کردی وبابایی تو رو برد تا تراکتور ببینی حالا همش نصف شبی دنبال تراکتور میگردی)

بعد میگی خدا آسمون رو روشن کن (منتظورت اینکه رعد وبرق بشه)

واین داستان رو بارها وبارها از اول برام تعریف میکنی ومن بازم مثل همون دفعه ی اول به حرفت گوش میدم...عاشق حرفهای قشنگتم مخصوصا وقتی جو گیر میشی خیلی با شوق وذوق از همه چی تعریف میکنی .

 بعضی شبا بهم میگی مامان شب بخیر بخون،وبا هم دیگه میخونیم


مامانی: شبت بخیییییییییییییر
عرشیا: شبم بخیییییییییییییییر

بخیر باشه شب ما 3 تا

ما با هم خیلی خوشبختیم



بی نهایت دوستت دارم وبی نهایت عاشقتم
پسرک شیرین زبونم


تاریخ : پنجشنبه 24 مرداد 1392 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید