تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - روزهای خوب خوووووووووب
امروز صبح بابا زودتر از من از خواب بیدار شده بود با کلی شوق وذوق از خواب بیدارم کرد وگفت بارون قشنگی میاد بیا بریم توی حیاط...
با دوتا فنجون چای داغ رفتیم توی حیاط و از هوای بارونی لذت بردیم. پسرنازم تو خواب بودی با اینکه عاشق بارونی دلم نیومد از خواب بیدارت کنم.

جالب اینجاست که خونه ی ما بارون میومد ولی خونه ی همسایمون نه!!! توی خونه ی آقابزرگتم فقط صدای بارون رو شنیده بودن(یه خونه بین خونه ی ما وخونه ی آقابزرگه)

دیشبم با همدیگه رفتیم عقد پسرخاله بابایی،وقتی مراسم تموم شد عزیز جونت وعمه و زن عمو و دخملا می خواستن برن پیاده روی و بابایی من وتو رو رسوند خونه.

خیلی وقت بود که می خواستم خونواده ی بابا رو دعوت کنم بیان اینجا اما موقعیتش پیش نیومد،تصمیم گرفتم یه شام ساده درست کنم وشب دور هم باشیم و بهمون خوش بگذره.به بابایی تصمیمم رو  گفتم و اونم خوشحال شد.


به عزیز جونت که زنگ زدم اول قبول نکردن وگفتن عمه زهرا تنهاست(عمه جون به خاطر مسافر کوچولو خیلی داره اذیت میشه وفعلا در استراحت به سر میبره.)اما مثل اینکه دختر عموها دلشون میخواست که بیان وتصمیم بقیه رو عوض کردن و اومدن.

منم کلی خوشحال شدم واقعا دلم برای یه دور هم بودن تنگ شده بود. به تو هم خیلی خوش گذشت و کلی روحیه ات عوض شد.

یه نیم ساعتی میشه که تو خوابیدی ولی بابا بیدار شده...برم که دوتا فنجون نسکافه داغ میچسبه





تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1392 | 07:55 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید