تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - پسرک باهوش من...
هر روز کلی از حرف های قشنگت لذت میبرم،وقتی شروع به حرف زدن میکنی هیچ کس جلودارت نیست... اینقدر تند حرف میزنی که حتی بابا بعضی وقتا متوجه نمیشه چی میگی واز من کمک میگیره...

امروز داشتیم با هم بازی میکردیم وتو تفنگت دستت بود و از دور  بهم شلیک میکردی،منم چشمام رو بستم وبی حرکت شدم تا عکس العملت رو ببینم،یه چند دقیقه ای فقط میگفتی مامان!
بعد نگران شدی واومدی کنارم وگفتی : مامان چشمات رو باز کن،پاشو،الکی بود،به لباست زدم!
الهی دورت بگردم که اینقدر نگران مامان شده بودی...
وقتی فهمیدی دارم اذیتت میکنم وطوریم نشده،خیلی با جدیت گفتی: پاشو،اذیت نکن مامان!

از خواب بیدار شدی و دیدی هنوز پتوی بابا وسط اتاقه بهم گفتی: مامان مرتب کن!!

از بوس شدیدا بدت میاد و وقتی میبوسمت،بوسم رو پاک میکنی و با خودت میگی: چرا بوس مامان رو پاک کردی،بوس مامان رو پاک نکن!

دایی چند روز قبل اذیتت میکردن ومیگفتن بگو: تىُوری الاستیسیته وپلاستیسیته!!! (یکی از درسای رشته عمرانه)

والبته فکر میکنم کم آوردن چون مثل بلبل تکرار کردی!  حتی خیلی از فیلم های زبان اصلی رو که میبینی خیلی از کلماتش رو تکرار میکنی ومن وبابا کلی میخندیم.

عمه جون دنبال یه پرستار واست میگرده وامیدوارم بتونیم از بین گزینه های مختلف یه پرستار فوق العاده خوب برات پیدا کنیم تا ساعتایی که من میرم دانشگاه از بابت تو عزیز دلم خیالم راحت باشه.
 


یه مدت میشه که با بچه های هم سن وسال خودت سازش نداری،این موضوع خیلی نگرانم کرده امیدوارم زودتر حل بشه.



تاریخ : پنجشنبه 17 مرداد 1392 | 02:47 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید