تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - گرمای هوااااااااااا و ماندن در خانه
هوا این چند روز اونقدر گرم شده که حتی توی شب نمیشه رفت بیرون واز هوا لذت برد. تازه سوار ماشین و جلوی کولر بازم گرمای هوا احساس میشه.
منم که فوق العاده از گرما فراریم وتا یه ذره توی آفتاب باشم حالم بد میشه...پس مجبوریم فقط شب با بابا وسوار ماشین یه دوری توی شهر بزنیم.

با اینکه از ترس مریض شدنت اصلا نمیذارم بری توی حیاط بازی کنی اما بازم یه خرده برنزه شدی! 
بیشتر وقتمون رو توی خونه میگذرونیم،واست کتاب میخونم وبقیه ی وقت صرف بازی و سی دی نگاه کردن میشه.این ماه رمضون حس وحال فعالیت بیش از حد رو ازم گرفته واگه بیش از حد با تو بازی کنم ضعف میکنم والبته یه مشکل دیگه هم هست اینکه تو هیچ وقت از موش وگربه بازی خسته نمیشی و اگه سه ساعت هم بدویم بازم این مامانه که کم میاره!

این چند روز به خاطر یه مسافرکوچولو که قراره تا چند ماه دیگه به نوه های عزیز جون اضافه بشه خوشحالیم.
به عمه زهرا هم تبریک میگم وامیدوارم با خوبی وخوشی کوچولوش رو توی بغلش بگیره.

وقتی واسه خرید میریم بیرون بابا دعا میکنه من یا تو هوس چیزی نکنیم چون در همون لحظه اون چیزی که ما هوس کردیم توی هیچ مغازه ای یافت نمیشه!!!!
خیلی جالبه وقتی هنوز تو به دنیا نیومده بودی ومنتظر به دنیا اومدنت بودیم  هر وقت من چیزی هوسم میکرد هرجای شهر رو که بابا میگشت نمی تونست واسم پیداش کنه ویا اگه پیدا میشد

اگه هوس میوه  میکردم هنوز میوه اش نرسیده بود
وقتی هوس نون سنتی میکردم سنگش زیر دندون من میومدم و ...
حتی یه بار یادمه توی مسافرت هوس یه مدل آش کردم که هیج جا نداشت و وقتی به خوردن سوپ توی رستوران راضی شدم سنگ توی دیگ به اون بزرگی هم زیر دندون من اومد.
یه دفعه هم که هوس یه مدل شیرینی کردم تا خوردم بازم پوست پسته اش زیر دندون من اومد.
حالا تو هم مثل من شدی...


چند شب قبل هوس پاپ کرن کردی،بابا از 4 تا مغازه سوال کرد اما هیچکدوم نداشتن! من توی ماشین نشسته بودم و به بابا میخندیدم آخه میدیدم چقدر با درماندگی و ناامیدانه میرفت مغازه ی بعدی. آخرش پیدا کرد اما خیلی حالش گرفته شده بود!

حالا هم چند وقته که دارم واست دنبال غلات صبحانه(نستله) یا همون اسم اصلیش chocopic میگردم ولی هیچ جا یافت نمیشه! ایرانیشو که اصلا دوست نداری....بعضیا میگن به علت ت ح ر ی م  خیلی کم شده یا اصلا وارد نمیشه.

خیلی عاشق خوردنش بودی و واقعا اشتهات زیاد میشد.
بابا میگه اگه من وتو قول بدیم هوس چیزی نکنیم حتما تمام ت ح ر ی م ها برداشته میشه!!!

چند روزی میشه که فیلمای بچگیت رو واست میذارم ومیبینی...خیلی دوستشون داری ومدام میگی واسم بیار. بعد به خنده های خودت از ته دل میخندی

پارک کودک:






واینجا طاهاجون سوار تاب شده وشما داری تابش میدی








اینم مدل جدید نقاشی کشیدنت



یه مقدار ماکارونی بهت دادم تا بازی کنی و توی خیال خودت یه غذای خوشمزه واسمون درست کنی



 میتو رو آوردیم توی اتاقت و داری باهاش بازی میکنی،از دستت فرار کرد و از پرده رفت بالا...




ظهر داشت خوابم میبرد که بدو بدو اومدی وگفتی مامان بدو جارو برقی بیار...
تا اینو گفتی حدس زدم چه دسته گلی به آب دادی،اومدم دیدم بلهههههههههه!!!!
کرم رو از روی کمدت برداشتی و مقداری پودر ماشین لباسشویی رو توی کاسه قاطیش کردی و البته یه مقدار قابل توجه هم ریخته بود روی فرش اتاقت...

منم دیدم بد نیست به خاطر تنبیه ازت بخوام خودت جارو کنی که البته تو خوشحال شدی و فکر میکنم بیشتر به تشویق شبیه بود تا تنبیه!!!








تاریخ : جمعه 11 مرداد 1392 | 02:53 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید