تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - شیرین زبونی های یکی یه دونه ام...
صبح بابا در اتاقت رو برداشته بود تا سر فرصت مناسب باهم دیگه روش آلکور بچسبونیم.وقتی از خواب بیدار شدی اومدی توی اتاق ما و دیدی یه در روی زمینه،سریع  رفتی توی اتاق خودت وتا دیدی در اتاق خودت خیلی باجدیت وناراحتی به لولای در اشاره کردی وگفتی: بیا مامان در اتاقم رو اینجا بچسبون!
قربونت برم که اینقدر روی اتاقت حساسی!

بعضی وقتا هم برای شیطنت میری توی اتاق ما و سراغ میز دراور وتا صدات کنم بدوبدو میای بیرون ومیگی :هرکسی اتاق اوودش (خودش)!
امروز ظهر وقتی خواب بودی من وبابا باکمک هم در اتاقت رو خوشگلش کردیم و وقتی بیدار شدی رفتی یه دستی روی در کشیدی و گفتی: ببین اتاقت چقدر خوشگل شده!!!

دیشب رفتیم خونه عزیزجون،وقتی خداحافظی کردیم که بیام بیرون بابا جلوتر رفت دم در و تو فکر کردی بابا بدون تو میره ومیخواستی سریع خودت رو به بابا برسونی وگفتی: ببین بابایی رفت،تنها شدم!!!


وقتی شبا میخوام بریم خونه عزیز جونت بهت میگم بیا بریم خونه عزیز جون،پیش ٱردکا...  توهم میگی:الان تاریکه،نمیشه!
دیشب اولین مهمونی افطاری رو رفتیم خونه ی همسایه(دوست باباجون)... وتو هم کلی با پسرکوچولوش محمدرسول بازی کردی البته نمی دونم چرا یه مدته که فکر میکنی همه ی اسباب بازیا مال خودته واصلا حاضر نیستی با بچه های دیگه بازی کنی...
محمدرسول پسر دوست داشتنی وآرومیه و  اسباب بازیاش رو کاملا در اختیارت گذاشت.

از این رفتارت یه خرده ناراحت میشم،همیشه توی خونه سعی میکنم بهت توضیح بدم که باید وسایلت رو به دیگران هم بدی و بازی با بچه های دیگه لذتش بیشتر از تنها بازی کردنه.

خلاصه امیدوارم زودتر این مشکل حل بشه.

وقتی خیلی خوشحالی شروع میکنی به شعر خوندن:
جوجه جوجه طلایی نوکت سرخ وحنایی
تخم خود راشکستی چگونه بیرون جستی.....
.
.
.
.
واما من عاشق این قسمتشم وقتی بازوت رو نشون میدی ومیگی:
دادم به خود یک تکان مثل اوستم پهلبان!!!(رستم پهلوان)





تاریخ : چهارشنبه 2 مرداد 1392 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید