تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - برگشتیم..
مسافرت 3 روزمون با یه تماس تلفنی خوشحال کننده به یه مسافرت دو روزه تبدیل شد...دیروز خاله م تماس گرفتن وواسه مراسم عقد دخترخاله جون دعوتمون کردن.خلاصه با این که خونه مریم جون داشت بهمون خوش میگذشت واونم طفلکی کلی واسمون برنامه چیده بود ولی با عذر خواهی گفتم حتما باید واسه عقد دخترخاله برم.

متاهل شدن دختر خاله جون رو بهش تبریک میگم و آرزوی خوشبختی واسش میکنم.

خلاصه مریم  کلی از دستم شاکی شد وتا امروز هنوز داره حرص میخوره...با اینکه رفته بودم که واسه تولدش سویپرایزش کنم اون یه سویپرایز بزرگتر واسه من داشت وفهمیدم که تا 4 ماه دیگه مامان میشه وصاحب یه دختر...

گفت سعی داشته وقتی به دنیا اومد یه دفعه بهم بگه ومنو غافلگیر کنه که البته اگه این طور بود حتما اساسی تلافی میکردم و حرصش رو در میاوردم.

واما از عرشیا خان بگم که اونجا کلی شیطنت کرد ومارو حسابی شرمنده...از اونجایی که هزاران بار از مریم خواهش کرده بودم که وسایل شکستنی و هرچی که داره از دورو بر خونه جمع کنه ولی اصلا جمع نکرده بود عرشیا خان در همون چند لحظه اول وبعد از کم شدن خجالتش رفت سراغ ماهیا و همه آبشون رو ریخت روی زمین وباکلی زحمت 11 ماهی رو نجات دادن ویکی تلف شد... آمار جدید مرگ ومیر رو ندارم.

خلاصه شروع کرد به دست زدن به وسایل دکوری و پنکه وبالا رفتن از پله ها و باند کنار تلویزیون و هرچی که فکرش رو بکنین و از مریم که ولش کن ،بچه اس  واز من که همش میگفتم نکن...دست نزن...نشکنی...بذار و ....همش امرو نهی!!!!!!

وچون دیدم فایده نداره یکی یکی خودم وسایل دکوریش رو میذاشتم بالای open آشپزخونه یا روی میز.
میدونم عرشیا هم حق داشت ولی نمی تونم ولش کنم تا هرکاری دلش میخواد بکنه چون میدونم که عادت میکنه.

اما خوشبختانه یه شبی که خونشون خوابیدیم عرشیا تا صبح فقط یه بار بیدار شد و آب خورد و دوباره خیلی آروم خوابید.صبح  عرشیا خواب بود که من وباباش اومده بودیم پایین و تلویزیون تماشا میکردیم...که یه دفعه دیدم صدای عرشیا میاد که میگفت: مااااااااااامااااااااااااااااان بزرررررررررررگ!!!!!!  وتوی اتاق روبرو داشت دنبال مامان بزرگش میگشت!
فکر میکنم کامل یادش رفته بود کجاست! ولی میدونه هر وقت من پیشش نیستم حتما مامان بزرگش هستن وتنهاش نمیذاریم.

وقتی مریم رو صدا میزدم عرشیا هم ازم تقلید میکرد و نمی گفت خاله،میگفت: مریم.... و یه بار که مریم بهش گفت : جون مریم دیگه عرشیا هم شروع کرد وهمش صداش میکرد: جون مریم!!!! والبته مریم کم نمی آورد ومیگفت: جون مامان خودت!!!!

واما اینکه شب وقتی توی شهر با ماشین دور میزدیم عرشیا خان تقاضا کردن که صدای ضبط رو از 50 کمتر نکنیم وکم مونده بود شیشه های ماشین بریزه پایین ولی عرشیا که کلی ذوق میکرد.خلاصه هرچقدر حواسش رو پرت میکردیم تا صدای ضبط رو کم کنیم فایده نداشت تا اینکه با همون سروصدا خوابید!!

گفتم اگه خونه باشیم حتما بیشتر حرص میخوره واسه همین برنامه ریختم که بریم پارک تا عرشیا بازی کنه.با اینکه هوا کمی گرم بود رفتیم پارک ولی از شانس عرشیا شیر آب باز بود وداشت درختای پارک آبیاری میشد که عرشیا رفت سراغش و هرچی این دو روز آب ندیده بود تلافی شد.


از اونجایی که نوشتن مطالبم چند روز طول میکشه به خاطر شیطنت عرشیا جون خاطرات این چند روزی که برگشتیمو اضافه میکنم.

عصر روزی که از سفر برگشتیم رفتیم عقد دخترخاله وکلی بهمون خوش گذشت،البته من تنهایی رفتم وشما توی خونه پیش باباجون موندی،آخه تازه خوابیده بودی ودلم نیومد بیدارت کنم.اما وقتی بیدار شدی شما هم یه چند لحظه ای اومدی مراسم وبعدش با بابا رفتی پارک تا تموم شدن مراسم.

صبح روز بعد به خاله زنگ زدم وگفتم آیدا رو بیارن خونمون تا با هم آب بازی کنین که گفتن رفته مهد،اما ظهر که از مهد برگشت اومد خونمون وحسابی باهم بازی کردین...صدای خنده هاتون تا خونه آقابزرگ میرفت!!!

طفلک طاها هر دفعه هماهنگ کردم نشده بیارنش واسه آب بازی،از شانس بدمون یا هوا بد میشه یا اینکه فرصتش پیش نمیاد!!!
به قول زن دایی احتمالا باید توی حیاط خونمون چادر بزنن تا وقتی هوا خوب بود سریع بچه ها بپرن توی استخر!

جدیدا از بوس متنفر شدی منم که دست خودم نیست وفراموش میکنم.... وتو مدام شاکی هستی که مامان بوسم نکن،دوس ندارم!!!  ولی خودت هر لحظه داری منو میبوسی و اگه بگم بوسم نکن بهت برمیخوره!!!

دیروز با بابا یه تغییر دکوراسیون توی خونه دادیم،تخت گهواره ایت به یه تخت ساده تبدیل شد،گهواره اش رو برای همیشه برداشتم چون دیگه واقعا مرد شدی.
خوشحالم که با تغییرات راحت کنار میای،وقتی دیدی گهوارت نیست رفتی کنار تختت و هلش دادی وگفتی: ببین تکون نمی خوره! خراب شده باید بگم آقا بیاد درستش کنه!!

(وقتی اینقدر با جدیت و بانمک حرف میزنی اینقدر ذوق میکنم که نگو... دوستت دارم عزیزم)

وشب بدون هیچ بهانه ای روی تخت دراز کشیدی و بعد از خوردن آبمیوه به خواب رفتی وتا صبح فقط یه بار به خاطر تشنگی بیدار شدی و دوباره آروم خوابیدی.







تاریخ : یکشنبه 16 تیر 1392 | 06:54 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید