تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - خردادماه وتمام خبرهای خوبش
با وجود اینکه خرداد ماه یه ماه پر از استرسه(به خاطر امتحانات) اما پر از خاطره های خوب بود.

 گهگاهی از دوستای خوب قدیمیم یادی میکنم...دوستی که از 7 سالگی تا امروز با هم بودیم البته فقط دلمون پیش هم بوده...شاید دوسال یا بیشتر بگذره که همدیگه رو ندیدیم.
چند روز قبل خبر تولد پسرکوچولوش رو به من داد وکلی خوشحال شدم. 


امروز آخرین پروژه رو تحویل دادم و وارد سه ماه تعطیلات تابستونی شدم.الان میشه یه نفس راحت کشید و از بودن در کنار خونواده نهایت استفاده رو کرد.
عرشیا تمام سختی ها و کم محلی های مامان رو نادیده گرفت و گاهی خودش به من توصیه میکرد که برو درست رو بخون!!!!

از اونجایی که حافظه بلند مدت عرشیا جونم خوبه و معمولا همه چیز از خیلی وقت قبل یادش میاد امیدوارم سختی های این دوران یادش نمونه وفقط خوبیاش واسش بمونه...

از حافظه ی دراز مدت عرشیا باید بگم که خیلی از چیزایی که ممکنه چند ماه قبل انجام داده باشیم رو یادش میمونه وتعریف میکنه!

معمولا وقتی شب با ماشین از خیابون پارک کودک رد میشیم خیلی ریلکس میشینه و میگه الان میریم تاب سرسره! بعد ماهم واسه اینکه دلش نشکنه دور میزنیم تا بریم پارک اما قبل از اینکه به میدون برسیم میگه :یه بستنی برا مامان بخریم بعد بریم تاب سرسره!

یه بار این اتفاق افتاد و از همون روز عرشیا یادشه و هر دفعه همین روند رو توی ذهنش مرور میکنه!
خلاصه به نام عرشیا و به کام ما...

واما چند وقت پیش خونوادگی با همکلاسیا رفتیم تفریح که عرشیا با شوهر دوستم رفیق شد و همش میگفت: عمو مجتبی! البته به جای اینکه بگه عمو مرتضی! وخلاصه اینکه مدام باید براش توضیح میدادیم که بگو عمو مرتضی...
حدودا یکی دو هفته بعد از این قضیه یه روز صبح از خواب بیدار شد وبدون هیچ سلامی گفت: با عمو مجتبی نه!  باعمو مرتضی رفتیم آب بازی!


صدای حیوونا از زبون عرشیا:
خروسه میگه:
دوووقولی  دوووقوووول، دوووقولی  دوقوووول
اردک میگه:
توو آت ،توو آت


وقتی میتو با سر وصداهاش وسوت زدنش تو رو از خواب بیدار میکنه بدون اینکه ناراحت بشی از همون داخل اتاق بلند داد میزنی: بلهههههههه عزیزم؟  میتو؟

واما یه چیزی که بابا جون کلی حسودیش میشه،هر روز توی خونه 2500 بار به من سلام میکنی و همش میگی : سلام مامانی!
والبته من تنها نفری هستم که بدون اینکه ازت بخوام بوسم میکنی ومن واسه اینکه بابایی دلش نشکنه میگم برو بابایی رو هم بوس کن.

وقتی می خوای بخوابی باید چند دقیقه ای دستم رو آروم قلقلک کنی تا خوابت ببره...منم کلی لذت میبرم از این همه احساسات.

عشقمیییییییییی عسل مامان





تاریخ : شنبه 1 تیر 1392 | 04:29 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید