تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - اولین روزهای سال 1392
امسال تصمیم گرفتم بابا رو خوشحال کنم و البته پدر و مادربزرگت رو...

واسه همین روز عید از بابا خواستم تا بریم خونه ی عزیزجون عرشیا(مامان بابایی)وامسال لحظه ی تحویل سال کنار اونا باشیم...به ما خوش گذشت اما عرشیا سرحال نبود وخسته بود(سال قبل هم لحظه ی تحویل سال بداخلاق بود!!!!)

و اما روز دوم وتولد بابا حمید:

امسال برخلاف سال های دیگه که طاقت نمی آوردم و چند روز قبل از تولد بابایی مدام تولدش رو بهش تبریک میگفتم امسال تصمیم گرفتم واقعا سویپرایزش کنم.

صبح با هم تصمیم گرفتیم که بریم روستای خور والبته من از قبل برنامه ریزی کرده بودم ولی خوشحال شدم که بابا پیشنهاد داد چون اگه من اصرار میکردم احتمالا شک میکرد!


وقتی رسیدیم رفتیم اردوگاه،قبل از اینکه وارد اردوگاه بشیم من طوری که بابا متوجه نشه با آژانس هماهنگ کردم تا یه کیک تولد کوچیک بگیره و واسم بیاره.

وقتی کیک تولد رسید بابا و عرشیا مشغول توپ بازی بودن ومنم به بهانه برداشتن وسایل از توی ماشین رفتم وکیک رو گرفتم واومدم پیش بابا

جالب بود وقتی بابا کیک رو دید هنوز متوجه نشده بودقضیه چیه،شوکه شده بود نمی دونست کیک از کجا اومده و واسه چی!!!

یه چند لحظه ای توی شوک بود بعد یادش اومد تولدشه...خلاصه خیلی عالی شد چون تا رسیدیم خونه همش میگفت وای خودمم یادم نبود واقعا سویپرایز شدم!


این چند روز عید به عرشیا هم خوش گذشت چون هر روز میره قصر بادی و هر دفعه که میره حتما شتر سواری جزو برنامشه..

زندگی در کنار شما دوتا واقعا لذت بخشه....

تاریخ : سه شنبه 13 فروردین 1392 | 03:33 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید