تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - عرشیا وقلب کوچولو ومهربونش...
چند روز پیش طاها جون یه نیم ساعتی اومد خونه ی ما وقرار شد من مواظبش باشم تا مامانش برگردن.
خلاصه از اونجایی که میدونستم عرشیا پسرخوبیه وکلا خیلی کم پیش میاد که حسادت کنه با خیال راحت از بودن با هردوشون لذت بردم.

وقتی داشتم به طاها غذا میدادم عرشیا بدو بدو رفت توی اتاقش و یه دونه دستمال کاغذی آورد وبه طاها گفت: نریزی عدیدم(عزیزم).


بعد خیلی آروم با دستمال کاغذی لب های طاها رو پاک کرد...جالب بود که طاها هم خیلی قشنگ نشسته بود وصورتشو آورد جلو تا عرشیا تمیز کنه.

خلاصه کلی قربون صدقه طاها جون میرفت ومدام براش اسباب بازی جدید میاورد ومیگفت: دریه نتونی(گریه نکنی) وبعد اسباب بازی رو میداد ومیگفت بگیر عدیدم!


یه کم که گذشت طاها دلش واسه مامانش تنگ شد و دیگه از خستگی بهانه میگرفت،گذاشتمش توی گهواره عرشیا وبا کمک عرشیا تابش میدادیم...عرشیاهم واسش لالایی و شعر جوجه طلایی رو میخوند.واقعا آروم شده بود وبه صدای لالایی عرشیا گوش میداد.

 اما چند دقیقه ی آخر یاد مامانش افتاد ودیگه نمیشد حواسشو پرت کرد،تا مامانش از در اومدن وروجک حفظ آبرو نکرد و لب هاشو به نشانه دلتنگی جمع کرد،طوری که دل سنگ هم آب میشد! بعدم یهو زد زیر گریه....

خلاصه خوب شد توی این مدت کلی عکس ازشون گرفته بودم تا مدرک جمع کنم که در نگهداری از طاها نهایت سعیم رو کردم وعمه ی فوق العاده مهربونی بودم!

البته من همیشه با بچه ها مهربون بودم












تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید