تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - چند روزی که گذشت.
تقریبا سه هفته ای شد که درگیر امتحانات و تحویل پروژه بودم و نتونستم خاطرات جدیدت رو بنویسم...
این چند روز واقعا سخت گذشت و فشار روانی شدید بود ولی خدارو شکر تموم شد و الان برای یه چند روز کوتاه از دانشگاه خبری نیست...ومی خوام واقعا یه ذره استراحت کنم وکلا وقتم رو با خونواده بگذرونم.

دیروز بعد از تحویل پروژه ها اومدم خونه و تا از راه رسیدم برای جبران نبودن هام در کنارت،سوار سه چرخه ت بردمت بیرون از خونه...یه مدتی قدم زدیم واز هوای عالی لذت بردیم،بعد اومدیم خونه و تاب بازی کردی...اما بازم بعد از ظهر کلی نق زدی واذیت کردی!

جدیدا خیلی نق میزنی وهمش می خوای کارای بزرگترا رو انجام بدی و اگه نذاریم ناراحت میشی...از هم زدن غذا روی اجاق گاز گرفته تا دست زدن به وسایل خطرناک.

اول عکسای عرشیا وبه قول عرشیا: آقا طایا(آقا طاها)
عرشیا بعضی وقتا به طاها جون میگه: آقا طایا ودر بقیه موارد طایا جون






تاریخ : جمعه 13 بهمن 1391 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید