تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - این چند روز ....
 چند روز یا شاید بهتر بگم چند هفته ای میشه که کلا از فضای مجازی فاصله گرفته بودم، طبق معمول دلیلش اشکالات اینترنت و لپ تاب بود.
کم کم داره امتحاناتم شروع میشه و گاهگاهی از فرصت استفاده میکنم و یه کم به درسام میرسم...البته معمولا از کشیدن طرح و نقشه وکلا استفاده از کاغذ ومداد جلوی عرشیا خودداری
میکنم؛چون میدونم در غیر این صورت باید طرح هامو با مقداری از نقاشی های عرشیا که سرچشمه اش ماهی و دریاست واسه استاد ببرم.
البته ناگفته نمونه که تا الان همه ی کتاب هام از نقاشی های ایشون بهره ی کافی رو بردن و درهرچند صفحه ای این خط خطی ها خودنمایی میکنن



شیرین زبونی هاش حد و اندازه نداره و گاهگاهی در موارد بسیار زیادی من و باباجونش کم میاریم!!!
جدیدا کار بیرونم خیلی کم تر شده و بیشتر به عرشیا میرسم.
دیگه مهد نمیبرمش،اونم به خاطر اینکه الان اجباری برای بردنش نمیبینم و خودم میتونم به تربیتش برسم. البته هر دو مادربزرگش در امر نگهداریش یاریم میکنن و 2 روزی که کلاس دارم زحمت نگهداریش رو میکشن.

عصرها هم پرستارش میان خونمون و مواظبشن...

اما دایره لغات عرشیا جووووونم:

نقاشی:نداتی
کفگیر: تدیر
کت: تت
بادبادک:بادبادووو
روشن:اوشن
عارف: آوووو
حسین: حتین
وکلا تمام کلمات البته با یه تلفظ دیگه!!!!



(واما ادامه ی خاطرات که به دلایلی در ادامه مطلب مینویسم....)

از اونجایی که دوباره می خوام یه خاطره ی  بد رو بنویسم بهتر دیدم حداقل اونو توی صفحه ی اصلی ننویسم:

از دو روز قبل اضطراب عجیبی داشتم احساس میکردم قراره یه اتفاق بد بیفته(ومتاسفانه وقتی من این احساس رو دارم واقعا یه اتفاق بد میفته!!!)
خلاصه اینکه دیروز قرار شد برای بازدید علمی بریم یکی از روستاهای اطراف شهر و از اونجایی که جزو کلاس محسوب میشد باید حتما میرفتم،به خیال اینکه تا ظهر برمیگردیم عرشیارو گذاشتم پیش عزیزجونش...

خلاصه اینکه اونجا با اینکه استرس داشتم اما سعی کردم به روی خودم نیارم تا اینکه از ظهر گذشت و دیدم انگار قرار نیست زودتر از ساعت 4برگردیم ودیگه فوق العاده نگران شدم.

با خودم فکر میکردم شاید عرشیا اذیت کنه،به باباش زنگ میزدم ومدام از وضعیت میپرسیدم....
در حین بازدید موبایل یکی از همکلاسیها زنگ خورد و یه خبر بد رو بهمون داد که تمام بچه ها رو ناراحت کرد.

متاسفانه در حادثه ی معدن... 8 نفر جان خودشون رو از دست دادن که البته 6 نفر از همشهریامون بودن...(روحشون شاد)


خلاصه با وجود استرسی که داشتم استرسم صد چندان شد!

وقتی نزدیک شهرشدیم  به بابا زنگ زدم وگفتم بیا دنبالم اما با کمال تعجب دیدم که دایی اومدن دنبالم!!!

و وقتی جریان رو پرسیدم متوجه شدم که عمو احمد آقا(عموی عرشیا) تصادف کردن...کلی نگران شدم و خواستم برم بیمارستان که یادم اومد باید برم دنبال عرشیا...

به بابا زنگ زدم وحال عمو رو پرسیدم که گفت پاشون شکسته...اما خوشبختانه بازهم خداروشکر بخیر گذشته بود.
امروز حتما میریم بهشون سر میزنیم





تاریخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | 07:06 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید