تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا - خاطرات گذشته دوباره زنده شد...
روز شنبه برای من یکی از بهترین روزها بود چون دوباره خاطرات بچگیم برام زنده شد.

چند هفته قبل من وبابایی و عرشیا رفتیم خور، وقتی داشتیم توی زمین چمن بدمینتون بازی میکردیم به بابایی گفتم کاش میشد یه روز با همه ی فامیل بیایم اینجا و دوباره مثل قدیم دور هم جمع بشیم وبازی های دسته جمعی رو تکرار کنیم البته فکر نمی کردم با مشغله های امروز این کار امکان پذیر باشه!

اما روز جمعه به همه ی فامیل پیام دادم و کلی خوشحال شدم که همه قبول کردن که بیان.

روز شنبه واقعا یه روز فوق العاده بود اگرچه باز هم جای بعضی ها خالی بود اما واقعا تعدادمون زیاد بود و همه با کلی انرژی اومده بودن.

انگار اونجا که بودیم همه فراموش کرده بودن که چند سالشونه و به دور از همه ی دغدغه های زندگی برگشتیم به چند سال قبل...

هفت سنگ بازی مورد علاقه ی من در زمان بچگیم بود! البته اینبار کمی متفاوت بود،بچه هایی که  اون زمان خیلی کوچیک بودن حالا دیگه بزرگ شده بودن و اونایی که بزرگتر بودن ازدواج کرده بودن و بعضیا هم مثل من حالا خودشون  مادر یا پدر بودن!

خلاصه اینکه امیدوارم همیشه جمع فامیل همین طور شاد وپر انرژی باشن و گهگاهی به دور از دغدغه های زندگی، به خاطر خودشون و به خاطر بچه هاشون دور هم جمع بشن و احساس کنن هنوز هم بچه ا
ن!!!


گاهی وقتا بهترین راه برای شاد بودن اینه که فراموش کنی،کی هستی،چند سالته،چه کاره ای و چقدر دردسر داری!!!!


تاریخ : یکشنبه 14 آبان 1391 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید