تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا

وقتی از سر کار بر میگردم  با کلی شوق و ذوق ؛زنگ خونه رو میزنم و منتظرم که صداتو بشنوم...

با عجله آیفون رو برمیداری و بعضی وقتا بدون اینکه بپرسی کیه؟ میگی: مامانی تویی؟

وقتی میگم : آره عزیزم... در رو بازکن!

میگی :برام لواشک آوردی؟  لپ تاپت رو آوردی من سی دی ببینم؟ و کلی سوال دیگه....

ومن همچنان منتظرم تا تو درو باز کنی....


......................................................................................


جدیدا دیگه خودت اتاقت رو مرتب میکنی و با کلی ذوق میای صدام میکنی و میگی بیا ببین اتاقم چقدر تمیزه!

البته ناگفته نمونه که گاهی اوقات جای لباسات و اسباب بازیات با هم عوض میشه ولی خب به همینم راضیم...


دیروز مهمون داشتیم، ازت خواستم که اسباب بازیاتو از توی هال جمع کنی و تو با اشتیاق گفتی باشه مامان!

وقتی کارت تموم شد دوباره بهت گفتم میشه اتاقتم مرتب کنی؟

اینبار خودمم حس کردم حسابی حالت گرفته شد!!!

گفتی : یعنی هنوزم باید کار انجام بدم ؟

بعدش بدون اینکه بهم نگاه کنی سرتو انداختی پایین و در حالی که زیر لب داشتی غر میزدی با خودت گفتی : قوانین ماااااادر...


..........................................................

ناگفته نمونه که واسه خودت کدبانویی شدی...

لباسارو میریزی توی لباسشویی؛تنظیماتش رو انجام میدی و بعد روشنش میکنی....

در مورد ماشین ظرفشویی هم همینطوره!

والبته ماکروفر....


....................................................................


یه چیز جالب دیگه اینکه از اونجایی که اعداد انگلیسی رو بلدی دیگه میتونی شماره تلفنایی که میگم رو بگیری...

همش مشتاقی که به بابا زنگ بزنی و صحبت کنی....

وقتی میپرسم ساعت چنده به روش خودت ساعت رو اعلام میکنی.... مثلا میگی : کوچیکه روی oneو بزرگه روی five


................................................................................

جدیدا عاشق نگاه کردن کلیپ ماشین و تصادفاتش شدی!!!!

یه شب که گوشی بابا رو گرفته بودی و حسابی مشغول دانلود کردن کلیپا بودی...

بابا بهم اشاره کرد که مودم رو خاموش کن که عرشیا بخوابه....

وقتی خاموش کردم بدو بدو اومدی پیشم میگی مامان اینترنت قطع شد ببین خراب شده صفحه اش باز نمیشه!

منم کفتم: آخه دیگه نصف شبه؛اینترنت خوابیده... صبح بیدار میشه!

بعد میگی: راستشو بگو  دعوات نمیکنم!!!....میدونم خودت دستگاهو خاموش کردی!


این یعنی اینکه با بچه های این دوره اصلا نمیشه شوخی کرد! چون حسابی حال آدمو میگیرن....




تاریخ : سه شنبه 16 تیر 1394 | 11:30 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

چند روزه که مامان بزرگت رفتن مشهد... وقتی میخواستم برم سرکار تو رو میبردم خونه خاله .

این چند روز حسابی با آیدا جون بهت خوش گذشته.... دیگه مستقل شدی و در نبود من وبابا میری مهمونی....حتی یه شب خونه خاله خوابیدی.

هفته ی دیگه جشن پایان سال آموزشگاهتون رو میگیرن.امیدوارم بتونیم با هم بریم.

امروز با بچه های آموزشگاه قراره ببرنتون آتلیه...امیدوارم عکسای خوبی ازت بگیرن؛صبح حسابی به خودت رسیدی و موهاتو سشوار زدی....اصرار داشتی که لباست رو خودت انتخاب کنی ولی من باروش های مادرانه متقاعدت کردم که با سلیقه مامان لباس بپوشی!

متاسفانه این ترم اصلا فرصت نکردم اونجور که خودم دلم میخواد باهات کار کنم و به آموزشای توی آموزشگاهتون اکتفا کردم! گرچه با نوشتن مشق شدیدا مخالفم اونم توی این سن ! همون 4 تا عدد انگلیسی هم واسه تو هنوز زوده...فعلا فقط باید خوش بگذرونی!

هنوز برنامه ای برای تابستون ندارم،اگه بخوام ببرمت کلاس حتما یه کلاس ورزشی ثبت نامت میکنم.




تاریخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

بعضی وقتا حرف هایی رو میزنی که بهم یادآوری میکنه که بزرگ شدی و خیلی چیزا رو درک میکنی!

چند روز قبل دلم حسابی گرفته بود.....

ومعمولا توی این لحظه ها میرم توی حیاط  خونه !سراغ گل و گیاه تا یکم حال و هوام عوض بشه....


وقتی دیدی توی حیاطم تو هم اومدی بیرون...

داشتم قدم میزدم  که اومدی کنارم و میگی : مامان؛چرا انقدر راه میری؟ به چی داری فکر میکنی؟

نمیدونستم چی بهت بگم،راستش از سوالت خنده ام گرفت،گفتم: به هیچی پسرم!!!!

گفتی: چرا ناراحتی ؟ انقدر راه نرو مامان! من سرم گیج رفت!!!!

بهت گفتم باشه پسرم!!! تو برو بازی کن!

چند دقیقه سرگرم بازی شدی ولی دوباره اومدی سراغم!

وایندفعه حرف آخر رو گفتی: مامان ناراحت نباش، من دوستت دارم،تنهات نمیذارم!!!!


بغلت کردم و بوسیدمت....چقدر ذوق کردی که تونستی منو خوشحال کنی

 و من خوشحالم به خاطر داشتن تو....

خداروشکر که تو رو دارم .... خوشحالم که هستی ......






تاریخ : چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

 

                 4 سالگیت مبارک عزیزدلم

    برات یه دنیا    سلامتی و شادی    از خدا میخوام


ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 | 05:22 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
3 سال و 9 ماه و 4 روزت شد...

داری کم کم بزرگ و بزرگتر میشی و چیزی تا 4 سالگیت نمونده

 یادگیری زبان رو با علاقه پیگیری میکنی و کم کم  به پایان ترم 3 نزدیک میشین و ترم بعد فونیکس رو براتون شروع میکنن.

نقاشیت پیشرفت زیادی کرده گرچه هنوز برای کشیدن یه نقاشی کامل خیلی زوده،ولی به گفته مربی نقاشیت رنگ آمیزیت نسبت به هم سن و سالای خودت خیلی بهتره.

کلاس اسکیت رو از آبان ماه شروع کردی و حالا دیگه با بچه های کلاس مسابقه ی سرعت میزاری!

ناگفته نمونه که کوچکترین اسکیت باز شهرستان هستی وحسابی مورد توجه مربی و مسولان هییت اسکیت




به امید روزهای خوب و پیشرفت های بیشتر

دوستت دارم پسرم




تاریخ : جمعه 10 بهمن 1393 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

تعداد کل صفحات : 42 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید