تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 9 آذر 1393 | 03:08 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
با آیدا جون توی اتاقت حسابی سرگرم بازی شدین...

منم از دور تماشاچی ام...

آیدا در نقش یه مامان و تو هم در نقش یه مربی مهد!!!!

آیدا اسم دخترش رو گذاشته شادی و مثلا به تو زنگ میزنه و حال دخترشو میپرسه!

تو هم با جدیت میگی: بچتون خیلی گریه میکنه، بیان ببرینش!!

آیدا جونم میگه :  نه شادی که دیگه بزرگ شده ،گریه نمیکنه! هر وقت تعطیل شد میام دنبالش...

یعنی واقعا آخر ابراز علاقه این !
جفتتون میخواستین از دست این عروسکای بیچاره راحت بشین!

منم که داشتم بهتون میخندیدم

عشقمی پسرم..خیلی دوستت دارم


تاریخ : چهارشنبه 14 خرداد 1393 | 08:08 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
جمعه شب حدودا ساعت 11  برای آزمون،راهی بیرجند شدم...البته به تنهایی و بدون تو وباباجون.

با ابنکه میدونستم دیگه بزرگ شدی اما استرس داشتم که ممکنه با رفتن من ناراحت بشی و شب بهانه بگیری اما خوشبختانه وقتی می خواستم برم آیدا اومد خونه ی آقابزرگ و با هم سرگرم بازی شدین. با اینکه خیلی دلم می خواست باهات خداحافظی کنم ولی بخاطر خودت اینکارو نکردم.

تمام توصیه ها رو به بابا گفتم تا صبح شنبه بدون مشکل ببردت مهد...
همینطور که به بابا داشتم توصیه میکردم گفتم: من نگران نیستم،میدونم عرشیا پسر خوبیه و اصلا وابسته نیست و به راحتی با شرایط کنار میاد.

اما واقعیت این بود که نگران بودم چون اولین بار بود که می خواستم ازت دور باشم اونم با این مسافت و این زمان طولانی...

بابا هم معطل نکرد وگفت : مشخصه که نگران نیستی!!!!!

به بابا گفتم وقتی عرشیا خوابید بهم خبر بده تا منم با خیال راحت بخوابم. بعد از حدود نیم ساعت که از حرکتمون گذشته بود بابا پیام داد که عرشیا خوابیده،بدون کوچکترین بهانه گیری!
روز بعد،وقتی از مهد اومده بودی بابا زنگ زد تا با من صحبت کنی،گفتی دوس داری تو هم سوار اتوبوس بشی وبیای بیرجند...

باهات حرف زدم و بهت گفتم عصر میام پیشت،با خوشحالی گفتی: مامانی من منتظرتم،زود بیای.

عصر که رسیدم خونه ی آقابزرگ و اومدی پیشم واقعا بغل کردنت برام لذت بخش بود

میدونم دور بودن از تو و حرفها و خنده هات خیلی برام سخته...

بی نهااااااااااااااااااااایت دوستت دارم پسرم.

تاریخ : یکشنبه 11 خرداد 1393 | 04:50 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
خدارو شکر کم کم علائم آبله مرغون داره از بین میره و میتونی از قرنطینه بیای بیرون

این چند روز حسابی پسر گلی بودی وبا وجود دونه های زیاد روی بدنت اصلا اذیت نکردی؛فقط حسابی شاکی بودی که چرا خونه ی آقابزرگ نمیبرمت!

گهگاهی که آقابزرگ یا مامان بزرگ واسه دیدنت میومدن یا بابا می خواست بره بیرون التماس میکردی که تو رو با خودشون ببرن اما چاره ای جز موندن نداشتی


این چند روز بیشتر با کتاب و نقاشی با آبرنگ و گهگاهی هم کارتون سرگرم بودی.

کم کم که داری بزرگتر میشی شرایط رو بهتر درک میکنی...اینو توی سفر کاری یک روزمون که به یزد داشتیم ،کاملا درک کردم.با اینکه دنبال کارای بابا چند ساعتی توی شرکت معطل شدیم ولی روی صندلی نشستی و بدون نق زدن تحمل کردی تا کارمون تموم شد...
وقتی رفتیم خونه ی آقای دکتر حسابی با محمد رهام بازی کردی و خستگی اون چند ساعت از تنت در رفت.

با اینکه این یه هفته آموزشگاه نرفتی ولی هر روز اصرار میکردی که واست آهنگای زبان انگلیسی رو  بذارم تا تو هم بخونی.

الانم که مشغول بازی با خمیربازی هستی...شب میبرمت دکتر تا اگه مجوز صادر شد و دیگه ناقل ویروس آبله مرغون نبودی بتونی از خونه بیای بیرون.



تاریخ : سه شنبه 6 خرداد 1393 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
روز شنبه یه سفر یه روزه به یزد داشتیم و شب برگشتیم.

صبح روز یکشنبه که از خواب بیدار شدی دیدم روی بدنت چند تا دونه قرمز در اومده؛با اینکه من فکر میکردم چیز خاصی نیست اما بابا اصرار کرد که ببریمت دکتر!

خلاصه وقتی از دکتر برگشتین بابا گفت که آبله مرغون گرفتی....

تا عصر بیشتر بدنت پر از دونه شد و البته صورتت...ولی خدا رو شکر تا الان بی تابی نکردی و دمای بدنت ثابته.

با آموزشگاهتون تماس گرفتم و گفتم این هفته نمیری کلاس....میدونم خیلی از آموزش عقب میمونی ولی چه میشه کرد.

امیدوارم زودتر خوب بشی عزیز دلم

تاریخ : دوشنبه 5 خرداد 1393 | 12:13 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

تعداد کل صفحات : 41 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ