تبلیغات
خاطرات پسرم عرشیا

بعضی وقتا حرف هایی رو میزنی که بهم یادآوری میکنه که بزرگ شدی و خیلی چیزا رو درک میکنی!

چند روز قبل دلم حسابی گرفته بود.....

ومعمولا توی این لحظه ها میرم توی حیاط  خونه !سراغ گل و گیاه تا یکم حال و هوام عوض بشه....


وقتی دیدی توی حیاطم تو هم اومدی بیرون...

داشتم قدم میزدم  که اومدی کنارم و میگی : مامان؛چرا انقدر راه میری؟ به چی داری فکر میکنی؟

نمیدونستم چی بهت بگم،راستش از سوالت خنده ام گرفت،گفتم: به هیچی پسرم!!!!

گفتی: چرا ناراحتی ؟ انقدر راه نرو مامان! من سرم گیج رفت!!!!

بهت گفتم باشه پسرم!!! تو برو بازی کن!

چند دقیقه سرگرم بازی شدی ولی دوباره اومدی سراغم!

وایندفعه حرف آخر رو گفتی: مامان ناراحت نباش، من دوستت دارم،تنهات نمیذارم!!!!


بغلت کردم و بوسیدمت....چقدر ذوق کردی که تونستی منو خوشحال کنی

 و من خوشحالم به خاطر داشتن تو....

خداروشکر که تو رو دارم .... خوشحالم که هستی ......






تاریخ : چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

 

                 4 سالگیت مبارک عزیزدلم

    برات یه دنیا    سلامتی و شادی    از خدا میخوام


ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 | 05:22 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
3 سال و 9 ماه و 4 روزت شد...

داری کم کم بزرگ و بزرگتر میشی و چیزی تا 4 سالگیت نمونده

 یادگیری زبان رو با علاقه پیگیری میکنی و کم کم  به پایان ترم 3 نزدیک میشین و ترم بعد فونیکس رو براتون شروع میکنن.

نقاشیت پیشرفت زیادی کرده گرچه هنوز برای کشیدن یه نقاشی کامل خیلی زوده،ولی به گفته مربی نقاشیت رنگ آمیزیت نسبت به هم سن و سالای خودت خیلی بهتره.

کلاس اسکیت رو از آبان ماه شروع کردی و حالا دیگه با بچه های کلاس مسابقه ی سرعت میزاری!

ناگفته نمونه که کوچکترین اسکیت باز شهرستان هستی وحسابی مورد توجه مربی و مسولان هییت اسکیت




به امید روزهای خوب و پیشرفت های بیشتر

دوستت دارم پسرم




تاریخ : جمعه 10 بهمن 1393 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 9 آذر 1393 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات
با آیدا جون توی اتاقت حسابی سرگرم بازی شدین...

منم از دور تماشاچی ام...

آیدا در نقش یه مامان و تو هم در نقش یه مربی مهد!!!!

آیدا اسم دخترش رو گذاشته شادی و مثلا به تو زنگ میزنه و حال دخترشو میپرسه!

تو هم با جدیت میگی: بچتون خیلی گریه میکنه، بیان ببرینش!!

آیدا جونم میگه :  نه شادی که دیگه بزرگ شده ،گریه نمیکنه! هر وقت تعطیل شد میام دنبالش...

یعنی واقعا آخر ابراز علاقه این !
جفتتون میخواستین از دست این عروسکای بیچاره راحت بشین!

منم که داشتم بهتون میخندیدم

عشقمی پسرم..خیلی دوستت دارم


تاریخ : چهارشنبه 14 خرداد 1393 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات

تعداد کل صفحات : 41 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • ارز
  • بروجرد
  • پرشین بلاگ
  • فال حافظ
  • دانلود آهنگ جدید