خاطرات عرشیا کوچولو




فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز          




نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390 ساعت 01:39 ق.ظ توسط مامان نظرات |

عرشیا و ابوالفضل (پسر عمه )

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ساعت 02:25 ب.ظ توسط مامان نظرات |



                                              




امسال واقعا برای گرفتن تولدت سردرگم بودم.

 از اونجایی که روز تولدت دقیقا با روز شهادت حضرت فاطمه مقارن بود نتونستم دقیقا همون روز واست تولد بگیرم.
از جهت دیگه نمی دونستم واکسن یک سالگیت چطوریه و بعدش تب میکنی یا نه.

اما یه روزه تصمیم گرفتم واست تولد بگیرم و اولین جشن تولدت رو از دست ندم!
با عجله رفتیم دنبال خرید تزیینات و کیک و شمع و چیزای دیگه.
اما انگار من کارایی رو که با عجله انجام میدم بهتر از آب در میاد!!!!

شب قبل از تولدت اتاق رو با کمک بابایی و  زن دایی تزیین کردیم تا فرداش راحت تر به کارامون برسیم.
خلاصه همه ی کارا تا عصر روز تولد تموم شده بود...

و فقط مونده بود یه جشن حسابی...

شما هم پسر آقایی بودی و اصلا اذیت نکردی. البته مثل همیشه دنبال شیطنت بودی و آروم وقرار نداشتی و اصلا نمیشد یه عکس درست و حسابی ازت گرفت!!!

شب بعد از پذیرایی و تموم شدن مراسم همه با هم رفتیم بیرون آتیش بازی و کلی لذت بردیم.
وقت آتیش بازی تو خواب بودی و با اون همه سر وصدا بیدار نشدی!!!

یه چیز جالب: خیلی از دوستای من وبابایی روز تولد تو رو یادشون بود و بعضی از کادوها هم یه سویپرایز بود!!!

کادوی خانم دکتر( دوست  مامان) و کادوی یه خانم پرستار عزیز که با پست  فرستاده بود و 2 روز بعد از تولدعرشیا بدستمون رسید و بازم سویپرایز شدیم.

این کادوی تولد باعث شد تا عرشیا برای چند لحظه بدون هیچ کمکی روی پاش بایسته و دوباره یک خاطره از اولین ها رو برای ما رقم بزنه...


عکسارو به زودی میذارم!!!







نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ساعت 11:58 ق.ظ توسط مامان نظرات |

روزی که هیچ توانایی نداشتم مرا در آغوش کشیدی

روزی که نمی توانستم قدم بردارم دستم را گرفتی...

تا توانستم بدوم پشت سرم گام برداشتی و من هیچ خبر از دل نگران تو نداشتم...

امروز دیگر روی پای خود ایستاده ام  اما اگر امروز:

تو را در آغوش نکشم،دستت را نگیرم وپشت سرت قدم بر ندارم
خویش را نفرین خواهم کرد...

و ظلم بزرگیست اگر قبل از تو وارد بهشت شوم....





         مادرم روزت مبارک




نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 02:28 ب.ظ توسط مامان نظرات |

حدود یک ماه میشه که اینترنت خونه مشکل داره!!!!
لپ تابمم مشکل اساسی داشت واصلا به اینترنت دسترسی نداشتم...

میدونم که فرصت نوشتن خیلی از خاطرات قشنگ عرشیا رو از دست دادم...
خاطراتی که خیلیاشون جز اولین ها بود و من همیشه منتظرش بودم.

اولین سیزده بدری که با وجود عرشیا فوق العاده بهم خوش گذشت

اولین تولد عرشیا که با وجود اینکه به خاطر واکسنی که زده بود قصد گرفتنش رو نداشتم اما تولد گرفتیم و از اون چیزی که فکرشو میکردم خیلی بهتر شد

اولین ایستادن عرشیا بدون کمک و شروع یک دوره جدید برای شیطنت بیشتر

با وجود اینکه میدونم شاید دیر باشه اما سعی میکنم تمام خاطراتش رو بنویسم تا ناخواسته این خاطرات قشنگ فراموش نشه.

از همه دوستایی که توی این مدت مثل قبل به من و عرشیا لطف داشتن ممنونم
جای نگرانی نیست همه چی آرومه!

چند تاعکس هم فعلا واسه ی اونایی که دلشون واسه عرشیا تنگ شده میذارم اما بعد قول میدم کاملشون کنم





عرشیا در باغ گلشن طبس


 واینم عرشیا و شیطتنت  جدیدش


نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391 ساعت 05:55 ب.ظ توسط مامان نظرات |

چهارشنبه 6 اردیبهشت تعطیل بود واسه همین یه روز زودتر تو رو واسه واکسن یک سالگیت بردیم مرکز بهداشت.
 مثل همیشه همراه بابایی رفتیم.

خوشبختانه اصلا واکسن مهمی نبود و اصلا درد نداشتی و بعدش هم از تب و بیحالی خبری نبود...

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ساعت 11:51 ق.ظ توسط مامان نظرات |


Design By : Pars Skin